X
تبلیغات
دعا

دعا
مرکز تخصصی دعا و زیارت و پاسخگویی به سوالات و شبهات
قالب وبلاگ
گوشه ای از کرامات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیه

شفا يافتن پاي همسر خادم
آقاي شريفي مسئول دفتر کفشداري حرم حضرت معصومه مي گويد : يکي از کفشداران افتخاري و عزيز ما مي گفتند : ماهها بود که همسرم به درد پاي عجيبي دچار شده بود هر چه براي معالجه به پزشک مراجعه کرديم ، نتيجه نگرفتيم . اکثر دکترها راجع به علت درد پاي ايشان ، اظهار بي اطلاعي مي کردند.

 يکي از روزها که همه درها را به روي خود بسته ديدم ، سراغ روپوش خود رفتم تا براي آمدن به حرم آماده شوم . ديدم روپوشم کثيف است . به همسرم گفتم : چرا رو پو ش مرا نشسته اي ؟ گريه اش گرفت و گفت : ديگر توان ايستادن ندارم . چندين سال است شما در خدمت حضرت معصومه (ع) در کفشداري خدمت مي کنيد.

از حضرت بخواهيد که درد پايم را شفا دهد . حرف همسرم ، انقلابي در من به وجود آورد . از خودم سؤال کردم که چرا از اول سراغ حضرت نيامدم ؟ در اين حال از خودم خجالت کشيدم . به حرم رفتم . در کفشداري که بودم ، چند دقيقه با خود خلوت کردم . در آن حال گريه ام گرفت با زبان عاميانه گفتم : اگر همسرم را شفا ندهي ، ديگر به اينجا نمي آيم چون مجبورم در خانه بمانم و از همسرم پرستاري کنم .

بعد از چهار ساعت که در کفشداري مشغول بودم ، به منزل بازگشتم . ناگهان همسرم گريه کنان به استقبالم آمد . خيلي تعجب کردم . مدتها بود حتي نمي توانست قدمي بردارد .

تعجبم وقتي بيشتر شد که ديدم تمام منزل را تميز و مرتب کرده است . پرسيدم : چه اتفاقي افتاده ؟ گفت : بعد از اينکه شمارفتيد،ساعتي خوابيدم . در عالم خواب ، خانم بزرگواري را ديدم که نزد من آمدند و دستي به پاهايم کشيدند و فرمودند : فلاني کفشدار ما دارد مي آيد . او شفاي شما را از ما گرفت . بلند شو و خانه را مرتب کن و لباس هايش را بشوي و به او بگو که ما از احوالات شما لحظه اي غافل نمي شويم .


 

*شفاي لال
آقاي حسين فراهاني يکي از خادمين کفشدار ، که ساليان زيادي است در کفشداري حضرت معصومه (س) خدمت مي کند ، نقل مي کردند : زني از کشور ترکيه که قادر به تکلم نبود ، وارد کفشداري شد : کفش هايش را تحويل داد و وارد حرم شد . ساعتي بعد ديدم همان زن با خوشحالي و در حالي که به لهجه ترکي صحبت مي کرد مي خواهد از حرم خارج شود . او شفايافته بود .


 

*عنايت حضرت به خادمين کفشدار
آقاي حسين فراهاني از خادمين بزرگوار نقل مي کردند : در کفشداري شماره دو - درب ورودي صحن عتيق - مشغول کار بودم ، که به لحاظ خستگي خوابم برد . در عالم رؤيا ديدم سه سيد عَلَم به دست ، وارد کفشداري شدند.

جلوي پاي آنها بلند شدم و صورت يکي از آنها را بوسيدم . ناگهان از خواب بيدار شدم ، با خود گفتم : اين سه سيد که به حرم مشرف شدند و اين حقير را مورد لطف قرر دادند ، توجه و عنايت بي بي به خادمين خويش را نشان مي دهد .


 

*نجات يافتن از زندان
آقاي شريفي مسئول کفشداري خدمين افتخاري نقل مي کردند . يکي از خادمين و محبين اهلبيت (ع) نقل مي کرد . در سال 1371 در حال بازگشت از مأموريت ، موجب بروز تصافي شدم که به مرگ پيرزني انجاميد . چون ماه محرم الحرام بود ، دادسرا مرا به پرداخت 350 هزار تومان ديه محکوم کرد و دو سال به من فرصت دادند تا وجه ديه را تهيه کنم .

اين مبلغ ، بعد از دو سال به 950 هزار تومان افزايش يافت . چون نتوانستم اين مبلغ را تهيه کنم ،به يک ميليون و دويست هزار تومان افزايش يافت ! هيچ چاره اي نداشتم و به هر کس مشکلم را مطرح کردم ، نتيجه نگرفتم . خلاصه ، چون بستگان فرد متوفي افراد سختگيري بودند ، تنها مطالبه ديه مي کردند و رضايت نمي دادند .

مقرر شد اگر اين مبلغ را پرداخت نکنم به زندان بروم . در يکي از شب ها مسؤلين حرم مطهر اعلام کردند : امشب ، موعد غبارروبي حرم است . بنده هم توفيق شرکت در اين مراسم ملکوتي را يافتم و در داخل ضريح مطهر ، سرم را روي قبر گذاشتم و گريه زيادي کردم .

با حضرت با زبان عاميانه صحبت کردم و درد دلم را گفتم که اگر نتوانم اين مبلغ را تهيه کنم بايد به زندان بروم و ديگر جاي من اينجا نيست و به درد شما نخواهم خورد . پس از اتمام کار به منز نرفتم .

در عالم رؤيا ديدم ، در حرم مطهر هستم و از طرف خانم به من برگ سبزي داده شد . گفتند : غم مخور و اندوهگين مباش ! چند روز بعد از اين ماجرا ، مقداري اثاثيه منزل را که حدود 200 هزار تومان ارزش داشت فروختم . تا اينکه يکي از دوستان را ديدم که به من گفت : در منزل نشسته بوديم که ناگهان ياد شما پيش آمد .

 مشکل شما حل شد يا خير ؟ گفتم : اگر نتوانم يک ميليون تومان را تهيه کنم ، بايد به زندان بروم . دوستم فرد خيري را معرفي کرد و گفت : خوب است شرح حال خود را بنويسي تا براي آن فرد ببرم . من هم اين کار را انجام دادم .

مدتي گذشت تا اينکه به موعد دادگاه نزديک شديم . دقيقاً دو روز مانده به دادگاه ، پستچي درب منزلمان را زد و گفت : يک فقره چک به اسم شما از تهران آمده است .

 از فرط خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم . وقتي چک را گرفتم ، ديدم به مبلغ هشتصد هزار تومان است . بسيار متعجب شدم . دقيقاً مبلغي را که کم داشتم حواله کرده بودند . به هر حال مشکل من که هيچ کس قادر به حل آن نبود ، با دست هاي با کفايت شفيعه کريمه اهلبيت (ع) حضرت فاطمه معصومه (ع) حل شد .


 

*حيات دوباره
آقاي ناصر اصغر زاده موحد ، از خدام حرم مطهر مي گويد : دريکي از روزها در کفشداري حرم مطهر حضرت معصومه در شيفت کاري خود مشغول کار بودم . بعد از اتمام كار که به منزل رفتم ، ديدم درب منزلمان خيلي شلوغ است .

پرسيدم : چه اتفاقي افتاده ؟ گفتند : پسر شما از بالاي پشت بام همسايه - که يک ساختمان سه طبقه بود - به پايين افتاده است ! شوکه شدم و گفتم : بچه مرده است . در کمال نا اميدي ، به سرعت خودم را به بيمارستان رساندم و سراغ پزشک معالج پسرم رفتم و به او گفتم : من خادم حضرت معصومه (س) هستم .

در حق بچه ام کوتاهي نکن ! به خاطر بي بي بچه ام را نجات بده . دکتر گفت : هر کاري از دستم مي آمد برايش انجام دادم . او مثل يک مرده افتاده است و از دست من کاري ساخته نيست . در همان حال ، رو به حرم مطهر حضرت معصومه (ع) کردم و از خانم خواستم که پسرم را نجات دهد . ناگهان ! بچه چشمهايش را باز کرد و دوباره بست .

او به زندگي بازگشته بود . پسرم مدتي بعد از بيمارستان مرخص شد . امروز که حدود 16 سال از آن ماجرا مي گذرد پسرم صحيح و سالم است . من حيات دوباره او را از اربابم حضرت فاطمه معصومه (س) دارم .


 

*هديه از طرف بي بي
آقاي حسين سالاري از خادمين زحمتکش حرم کريمه اهلبيت (ع) نقل مي کرد : با چند تن از خادمين از جمله آقاي شريفي ( مسؤول دفتر کفشداري ) رو بروي درب عتيق نشسته بوديم من گفتم : بي بي جان ! هر روز حداقل 200 تومان به من هديه مي رسيد : ولي امروز براي من حواله نکردي .

به محض تمام شدن حرفم ، خانم زائري مراصدا زد . بلند شدم و پيش او رفتم . گفت : اين 200 تومان هديه به شماست و قابل شما را ندارد . پيش دوستان برگشتم و گفتم : دويست توماني که گفتم و از حضرت خواستم ، الحمدلله امروز هم رسيد .

 

*شفاي کامل
ذاکر اهلبيت (ع) آقاي قسمت شريفي نيا ، که پيرمردي افتاده حال و زحمتکش است نقل مي کردند : يک بار در اثر حادثه اي در حرم مطهر ، پايم لغزيد و به شدت ضرب ديد : طوري که وقتي مي نشستم ، قادر به بلند شدن نبودم و موقع راه رفتن ، دست به ديوار مي گرفتم .

حدود چهل شبانه روز خواب و خوراک من گريه و زاري بود : تا اينکه روزي به حرم مطهر حضرت معصومه (ع) مشرف شدم و در بالاي سر حضرت ، گريه زيادي کردم و به خانم گفتم : يا بايد مرا شفا بدهي ، يا مرگ مرا از خدا بخواهي .

چون من در خانه تو زمين خوردم و خودت هم بايد عنايتي کني. همين که از حرم بيرون آمدم ، هيچگونه ناراحتي در پايم احساس نکردم .

 

*دريافت هدايا هنگام تنگدستي
آقاي رضا خادم کفشدار آستانه حضرت معصومه (ع) نقل مي کردند : در گذشته ، درب کفشداريها را من باز مي کردم . يک روز در خلال اين کار ، به خانم حضرت معصومه (ع) عرض کردم : من با آنکه خادم و خدمتگزار شما هستم ، در بين اعضاي فاميل مانند متکديان هستم و در جيبم فقط چهل تومان پول دارم .

در همين احوال ، يک خانم بحريني را ديدم که کنار صندوق هدايا ايستاد و بيست تومان به صندوق انداخت و چهل تومان هم به من هديه داد که به اصرار ايشان گرفتم . در آن لحظه فکر اين بودم که مبادا کسي مرا ديده باشد و برايم مشکلات درست کند .

چون به دستور مديريت حرم ، هيچ خادمي حق گرفتن پول از زوار را حتي به عنوان هديه نداشت .

در آن روز افراد متعددي به من هديه دادند که بدون نگاه کردن به آن ، در جيبم مي گذاشتم و از خانم بابت کراماتش تشکر مي کردم . تا پايان روز مبلغ نهصد تومان به من هديه داده بودند ، در حاليکه حقوق ماهيانه من در آن زمان ، دو هزار و يکصد تومان بود .

 

*شفاي فرزند خادم
آقاي مختار شعباني ، از خادمين و ذاکرين اهلبيت (ع) نقل مي کردند : بچه اي دو ساله داشتم که به شدت مريض بود . يک شب قرار شد او را نزد دکتر ببريم . چون شب بود و بي موقع ، مطب ها بسته بود . با اين حال به همسرم گفتم : شما نياز نيست بياييد : خودم او را به بيمارستان مي برم . شما فقط يک چادر يا پتو به او بپيچيد ، تا سرما نخورد .

بچه را به جاي بردن به دکتر مستقيماً به حرم مطهر حضرت معصومه (ع) آوردم و در بالاي سر حضرت ، روي زمين گذاشتم و خودم کنار بچه خوابيدم . به حضرت عرض کردم : دکتر اصلي خودت هستي . بچه مرا شفا بده ! اگر شفا نمي دهي ، تو را به پدرت موسي بن جعفر (ع) و به دل پر درد جواد الائمه (ع) ، از خدا بخواه جنازه من و بچه ام را از اين حرم بيرون ببرند .

لحظه اي بعد ديدم بچه بلند شد و شروع به راه رفتن و من بدون اينکه در اين باره به کسي چيزي بگويم ، او را برداشتم و به منزل آوردم به همسرم گفتم : او را به دکتر بردم ! گفت : پس داروهايش کو ؟ حرفي براي گفتن نداشتم .

براي اينکه دروغي نگفته باشم ، حقيقت را گفتم : بچه را نزد حضرت بردم و ايشان هم عنايت کردند و شفا دادند .

همسرم در حالي که گريه مي کرد ، گفت : در همين ساعات که شما رفتيد ، خوابيدم و خانمي را در عالم خواب ديدم که به من فرمود : بلند شو ! همسرت آمد و ما بچه ات را شفا داديم .


 

*شفاي چشم برادر جانباز
آقاي سيد حسين فروغي از خادمان حرم مطهر ، نقل مي کردند : در کفشداري مشغول کار بودم . برادر جانبازي را آوردند : در حالي که دو چشمش را بسته بودند .

کفشهايش را به من دادند و به داخل حرم مشرف شدند . بعد از دقايقي متوجه شدم سر و صداي زيادي از اطراف ضريح مطهر مي آيد کنجکاو شدم و جلو رفتم و ديدم جانباز نابينا ، با چهره اي نوراني و چشماني باز به اطراف نگاه مي کنند و مردم او را احاطه کرده اند .

 

*تذکري به حضرت آيت ا... العظمي مرعشي نجفي (ره)
آقاي اصغر خادم ، از خادمين کريمه اهلبيت (ع) نقل مي کردند : در زمان حيات حضرت آيت ا... مرعشي نجفي (ره ) ، هر وقت که ايشان به حرم مشرف مي شدند ، به خادمين امر و نهي مي کردند و مي گفتند : کار کنيد ! نظافت کنيد ! بيکار نباشيد ! شبي مرحوم آقاي نجفي خانم حضرت فاطمه معصومه (ع) را به خواب مي بينند که به ايشان مي فرمايند : شهاب ! اينقدر به خادمين ما ايراد نگير ! آنها در حال کار هستند .

از بين دو انگشت من نگاه کن و ببين ! آقاي نجفي نقل کردند : وقتي نگاه کردم ، ديدم تمام خدام در حال کار هستند . پس از آن زمان ديگر آيت ا ... مرعشي نجفي (ره ) به خادمين چيزي نمي گفت .


 

*عزت و آبروي خادم نزد بي بي
آقاي عليرضا خادم ، از ذاکرين و خدمتگزاران کفشدار آستانه مقدسه اهلبيت (ع) حضرت معصومه(ع) نقل مي کردند : در سال 1363 شمسي که مشغول کار شدم ، نحوه کار در کفشداري را بلد نبودم . بعد از توضيحات مسؤولين شروع به کار کردم و قرار شد هر كفشي را که مي گيرم ، اگر رنگ مشکي داشت ، در کنار يک رنگ قهوه اي قرار دهم ، تا از لحاظ رنگ تداخل نداشته باشند . و موقع مراجعه زوار هم براي تحويل گرفتن کفش ، نوع و رنگ کفش از آنها سؤال شده ، سپس تحويل داده شود .

يک روز فردي روحاني به کفشداري رجوع کرد . من نوع کفش ايشان را اشتباه کردم و کفش ديگري را در اختيار ايشان قرار دادم . طرف ، شروع به سر و صدا کرد و گفت : تو مرا مسخره کرده اي و دوست داري مردم آزاري کني .

گفتم : مرا ببخشيد ! متوجه نشدم . قصدم آزار و اذيت نبود . روحاني مزبور بدون توجه به عذر خواهي و پوزش ، به اعتراض خود ادامه مي داد . مردم زيادي دور ما جمع شده بودند . بحث و گفتگو ادامه يافت و در آخر به ايشان گفتم : اگر من قصد توهين و مسخره کردن شما را داشتم ، حواله ام به خدا و اين بي بي ! و اگر شما چنين قصدي داشتيد ،همينطور ! آن روز سپري شد .

روز بعد موقع اذان ظهر بود که ديدم همان روحاني مجدداً آمدند و تا مرا ديدند ، شروع به سرو صدا کردند ! گفتم : ديروز آبرو و حيثيت مرا در مقابل مردم برديد . امروز براي چه آمده ايد ؟ در حالي که گريه مي کرد ، گفت : ديشب در عالم خواب خانمي را ديدم که به من فرمود : از خانه من برو بيرون ! چرا آبروي خادم مرا بردم ؟ او که تقصيري نداشت .

در حالي که از شما عذر خواهي کرده بود ، باز هم به او تندي کردي . از خواب که بيدار شدم توبه کردم . امروز آمدم تا در حضور مردم ، از پشت ميز کفشداري بيرون بيايي و پايت را روي صورتم بگذاري و مرا ببخشي . گفتم : شما را بخشيدم ، انشاءا... بي بي هم شما را مي بخشد .


 

*معافيت از سربازي
آقاي علي اکبر اجاقي يکي از خدام آستانه مي گويد : حدود سي سال پيش ، موعد سربازي من فرا رسيد . شنيده بودم که سربازها را مي زنند و فحش مي دهند . خيلي ناراحت بودم . به قم مشرف شدم و ده تومان در ضريح انداختم و از بي بي خواستم که مرا از رفتن به سربازي نجات دهد . چند روز بعد به ساوه برگشتم . معلوم شد که قرعه کشي کرده اند و من معاف شده ام . صد و پنجاه تومان دادم و برگه معافي خود را گرفتم .

دوباره به قم آمدم که خبر معافي ام را به برادرم بدهم و براي سپاسگزاري به حرم مطهر مشرف شوم . يکي از خويشاوندانم خادم حرم بود . وقتي مرا ديد ، بعد از احوالپرسي پيشنهاد کرد که در حرم حضرت معصومه (س) استخدام شوم .

دست مرا گرفت و به اتاق خدام در مسجد بالاسر برد و مرا به معاون توليت معرفي کرد او اسم مرا نوشت و به من يک ماه مرخصي داد که به روستا بروم و کارهايم را رو به راه کنم . در آن يک ماه پيشنهاد ازدواج شد و مقدماتش فراهم گرديد .

همسرم پيشنهاد کرد که در دهات بمانيم و به کار کشاورزي بپردازيم . من به قم آمدم که از بي بي عذر خواهي کنم و بگويم که از کار در حرم ، منصرف شده ام .

ولي از آنجا که عنايت بي بي شامل حالم بود ، خجالت کشيدم و به جاي اعلام انصراف گفتم : من آمده ام که مشغول خدمت شوم ! همانجا لباس خدمت دادند و به نگهباني فرستادند . اينک بيست و نه سال است که افتخار خدمتگزاري بي بي را دارم .


 

*اهدايي لباس به خدام
يکي از خادمين افتخاري به نام آقاي احمد پويان مهر ، نقل مي کردند : شبي در عالم رؤيا ديدم که از يکي از مسئولين کفشداري خواستم که به من لباس خادمي بدهد . اما به گوش خودم شنيدم که حضرت معصومه (س) فرمودند : لباس خادمي توسط يکي از خادمين به شما داده مي شود .

از خواب بيدار شدم . اذان صبح را شنيدم . بعد از اينکه نوبت شيفتم فرا رسيد ، آقاي بلوروند ، سر شيفت خادمين کفشدار لباسي به من داد و گفت : اين لباس خادمي حضرت معصومه (س) را بگير و به کفشداري برو و انجام وظيفه کن .

 

*قبول نکردن پول تقلبي
آقاي ميرزا حبيب ا... خادم نقل کرده است : روزي يکي از زوار يک عدد دو ريالي به داخل ضريح انداخت. آن دو ريالي دو نيم شده و پاي ضريح افتاد .

چون تحقيق به عمل آمد ، معلوم شد که جنس آن سکه از سرب بود . و اين نظير ماجراي درهمي سربي بود که به محضر حضرت موسي بن جعفر (ع) آورده بودند . حضرت آن را دو نيم کرد و امر فرمود که به چاه فاضلاب بيندازد .

 

*شغل آبرومند
آقاي ابوالفضل کاشف ،خادم آستانه نقل فرمودند : از سال 1371 شمسي ، در حرم مطهر مشغول خدمت شدم . شغل گذشته من توليد فرش و رفوکاري بود . چون پيش پدرم کار مي کردم ، مزد کافي به من نمي داد . تصميم گرفتم از ايشان جدا شوم .

مدتي بيکار بودم . خدمت بي بي فاطمه معصومه (س) رسيدم عرض کردم : خانم ! يک شغل آبرومند به من بدهيد ، تا از قبال آن بتوانم زندگي آبرومندي داشته باشم .

يک روز برادر همسرم به منزل ما زنگ زد و گفت : دوست داري در حرم خدمت کني ؟ گفتم : چطور ؟ گفت : من با آقاي فقيه ميرزايي دوست هستم و مقدمات استخدام شما را فراهم مي کنم . عکس و فتوکپي تهيه کردم و به برادر خانمم دادم .

بعد از مدتي به استخدام حرم در آمدم از برکت پول بي بي ، توانستم يک مغازه لوازم قالي ابريشمي تهيه کنم و چندي بعد هم صاحب خانه شدم .


*شفاي قلبي
آقاي احمد غفوري از خادمين کفشدار آستانه حضرت معصومه (س) که مدت مديدي است به عنوان خادم افتخاري در خدمت زوار بي بي هستند ، نقل مي کردند : چندين سال بود ناراحتي قلبي و معده مرا بشدت رنج مي داد و مرتب داروهاي قلبي مصرف مي کردم .

نذر کردم به عنوان خادم افتخاري در خدمت زائران حضرت معصومه (ع) باشم . بي بي هم عنايتي کرد و ناراحتي قلبي من خوب شد . چند سال است که در حرم خدمت مي کنم و در اين مدت ، هيچگونه داروي قلبي مصرف نمي کنم .

 

*شفاي بيمار
آقاي محمد قلي فرخي که از خدمتگزاران حرم بي بي مي باشند ، مي گويد : پسرم ابوالفضل با موتور تصادف کرد و حالش بسيار بد بود . از پشت کمر تا جمجمه سر خون لخته شده بود و ممکن بود تا آخر عمر خانه نشين شود .

دست به دامن بي بي حضرت معصومه (س) شديم و سلامتي ابوالفضل را از آن حضرت خواستيم . به زودي پسرم بهبود يافت و همه دکترها از اين بهبودي سريع ، دچار شگفتي شدند .


 

*شفا يافتن زن مفلوجه
آقاي ميرزا موسي فراهاني سرکشيک حرم مطهر حضرت معصومه (ع) نقل مي کند : يکي از شبها که نوبت کشيک من بود ، زن مفلوجه اي را از کاشان به قم آورده و براي شفا به ضريح بسته بودند . درهاي حرم در ساعت مقرر بسته شد و اين زن در حرم باقي ماند .

من در بيرون حرم کشيک مي دادم . بعد از نيمه شب صداي زن را شنيدم که مي گفت : مرا شفا دادند ! درب حرم را گشودم و ديدم اين بانوي سعادتمند شفا يافته است .

کيفيت شفا يافتنش را پرسيدم . گفت : عطش بر من غلبه کرد . خجالت کشيدم که در را بکوبم و از شما آب مطالبه کنم ، لذا به حال عطش خوابيدم . در عالم رؤيا کاسه آبي به من دادند و گفتند : اين آب را بخور که شفا مي يابي .

آبي را خوردم و از خواب بيدار شدم . نه از عطش خبري بود و نه از فلج ، اثري !

 

*افزايش حقوق
آقاي احمد رجبي از خادمين حضرت معصومه (ع) و کارمندان شهرداري منطقه چهار نقل مي کند : با آنکه پنجاه و دو سال داشتم ، حقوق ماهيانه ام سي و پنج هزار تومان بود . طبق حکم استخدامي ، جزو کارمندان سازمان استخدامي کشور محسوب مي شدم . در حالي که اگر با سمت کارمندي باز نشسته مي شدم ، همين حقوق به من تعلق مي گرفت .

تقاضاي بازنشستگي کردم و گفتم : چون حقوقم کم است ، مي خواهم در جاي ديگري مشغول کار شوم . پرونده ام براي بازنشستگي به تهران رفت . در اين حال ، متوسل به حضرت معصومه (ع) شدم و عرض کردم : خانم !با اين شرايط سني ديگر قادر به کار نيستم و سي و پنج هزار تومان ، حتي براي هزينه دو هفته دو خانواده ام کافي نيست . و با داشتن دختر و پسر دانشگاهي زندگي برايم بسيار مشکل است .

خلاصه ، با بي بي با زبان ساده درد دل کردم . مدتي بعد ، پرونده ام از تهران آمد و معلوم شد در کميسيون تهران تصميم گرفته شده که سمت من از کارمندي به کارگري تغيير يابد . اين نقطه اميدي در من ايجاد کرد و باعث شد به عنايت بي بي اميدوارتر باشم .

در قم با اين پرونده مخالفت کردند ، ولي در پايان توافق صورت گرفت که حقوق من از سي و پنج هزار تومان به هشتاد و پنج هزار تومان افزايش پيدا کند .

براي تشکر و قدرداني از عنايت و کرامات بي بي تصميم گرفتم تا زنده هستم به عنوان خادم افتخاري ايشان و به عنوان غلام دربارشان خدمت کنم .


 

*کمک غيبي به خادم
يکي از خدمتگزاران آستانه مبارکه حضرت معصومه به نام رمضان ترابي مي گويد : بيست و هشت سال پيش ، افتخار خدمتگزاري آستانه بي بي را پيدا کردم . به روستا رفتم تعدادي گوسفند داشتم ، آنها را فروختم و خانه کوچکي در قم تهيه کردم .

يک بار ، تعدادي از خويشان به ديدن ما آمدند . چيزي در خانه نداشتيم و کسي را هم نمي شناختيم که از او وام بگيرم .

با کاسب محل هم آشنايي نداشتم تا از او جنس نسيه بياورم . از خانه بيرون آمدم راه حرم را در پيش گرفتم و خود را به ايوان طلا رساندم . رو به قبله نشستم . حضرت معصومه (ع) را به پدر و مادرش قسم دادم و گفتم : خانم جان ! آبرويم در خطر است .

کلي مهمان برايم آمده و چيزي در خانه نداريم . پس از گفتن اين جملات بلند شدم و به سوي ضريح حرکت کردم . در دلم گفتم : خدايا ! به اميد تو ! ناگاه سيد قد بلندي با محاسن انبوه به من نزديک شد . بي اختيار سلام کردم . جوابم را داد .

دستم را در دستش فشرد و مقداري پول در دستم گذاشت و به سرعت دور شد . به سمت ضريح رفتم و آن را غرق بوسه کردم و از حضرت معصومه (ع) تشکر نمودم و با عجله به خانه بازگشتم . دوچرخه ام را برداشتم و خود را به يکي از مغازه هاي محل رسانيدم . همه وسايل مورد نياز را تهيه کردم .

خورجين پر شده بود ، ولي هنوز پول زيادي در دستم باقي بود . اين پول خيلي برکت داشت . هنگامي که خورجين را در آشپزخانه خالي مي کردم ، همسرم شگفت زده شد . به من نگريست و گفت : شما که پول نداشتيد ، اينها را از کجا آورديد ؟ نکند ضريح را زده باشي ؟! گفتم : به خدا قسم اينها را حضرت معصومه (س) عطا فرموده . بعد تمام ماجرا را براي همسرم بازگو کردم .

آن رو ز با عنايت بي بي در مقابل مهمانها سرافراز شديم و مدتها هم با آن پول ، در رفاه بوديم .

 

*زايمان در حرم مطهر حضرت معصومه(ع)
آقاي محمد فرخي از خادمان آستانه که سي سال افتخار خدمتگزاري بي بي را داشته است ، مي گويد : شبي در صحن اتابکي بودم .

خانمي را ديدم که جلوي کفشداري مردانه - که حالا به مسجد طباطبايي وصل شده است - نشسته است . زير پاي آن خانم احتياج به تطهير داشت .

نزديک رفتم و گفتم : خانم ! لطفاً از اينجا بلند شويد تا زمين را بشوييم . خانم خجالت زده سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت . در اين موقع خانمي چادري نزديک شد و به من گفت : آقاي خادم ! اين خانم مي خواهد وضع حمل کند . لطفاً يک قيچي و مقداري نخ بياوريد .

من فوراً رفتم و وسايل خواسته شده را آوردم . چند خانم چادرهايشان را در اطراف آن خانم گرفتند و خانم قابله ، بچه را به دنيا آورد . با اورژانس تماس گرفتيم . سريعاً آمبولانس آمد و آن زن و نوزاد او را برد . خانم قابله به همراه شوهرش کنار دفتر انتظامات بودند .

من و آقاي سيد عباس فتحي نزديک رفتيم و به خانم قابله گفتيم : ما به عنوان خادمان حضرت معصومه (ع) از شما تشکر مي کنيم که جان زائرش را نجات داديد . خانم گفت : من قابله بيمارستان شهر کرد هستم . امروز عازم رفتن به شهرمان بوديم . به شوهرم گفتم : بيا يک بار ديگر به حرم برويم . گفت : امکانش نيست ، چون بليت گرفته ايم .

تو هم مرخصي ات تمام شده است . شوهرم وقتي با اصرار من مواجه شد ، پذيرفت که به حرم برويم . وقتي وارد شديم ، ديديم جلوي ضريح شلو غ است .

به ناچار از حرم دور شديم و به صحن آمديم و ديديم که اين خانم در حال وضع حمل است . اين بود که به کمکش شتافتيم . خانم قابله بعد از اين صحبتها به همراه شو هر ش خداحافظي کردند و رفتند .

من و آقاي سيد عباس فتحي هرگز کودکي را که در حرم حضرت معصومه (ع) به دنيا آمد و بي بي براي وضع حملش ، قابله اي را فرستاد ، فراموش نمي كنيم .


 

*شرکت در روضه حضرت زهرا(ع)
جناب آقاي حاج عباس خوش قامت نقل مي کردند : شبي در خدمت بي بي بودم و از ايشان شفاي مريضمان و نيز زيارت مدينه و کربلا را خواستم . وقتي به منزل رفتم ، در عالم خواب ديدم در خيابان سالاريه قم در حال قدم زدن هستم .

در اين حال پنج خانم چادر مشکي به طرف من آمدند .

يکي از خانمها که کاملاً صورتش پوشيده بود و فقط قسمتي از صورت و چشمش پيدا بود ، به من گفت : منزل آقاي نجاتي کجاست ؟ آدرس را به ايشان گفتم : از کنار آن کوه به داخل كوچه مي رويد . به جايي مي رسيد که پرچم سبزي زده شده است منزل آقاي نجاتي آنجاست . آنها رفتند و من از خواب بيدار شدم .

دو روز بعد که در محل کارم بودم ، پسر آقاي نجاتي براي خريد کباب به مغازه ما مراجعه کرد .

 از او سؤال کردم : منزل شما خبري بود ؟ گفت : بلي ! پنج روز روضه زنانه داشتيم . گفتم : روضه شما کي تمام شد ؟ گفت : دو روز پيش . مشخص شد آن پنج خانم را که در خواب ديده بودم ، براي شرکت در روضه به منزل آقاي نجاتي مي رفتند .

برايم يقين شد که هر کجا نام فاطمه معصومه (س) و فاطمه زهرا (س) باشد ، آن عزيزان نيز شرکت مي کنند .


 

*تنبيه زن بي حجاب
يکي از روزها خادمي به نام آقا علي عبدي ، مشاهده مي کند که خانمي در کنار قبر نشسته است ، ولي مواظب حجاب خود نيست جلو مي رود و مي گويد : خواهر ! حجابت را رعايت کن ! اينجا حرم حضرت معصومه (س) است و حرمت دارد . زن اخم کرده ، نزد شوهرش که سرهنگ نظامي بود ، مي رود .

مرد پس از مشاهده حال زنش ، با غرور نظامي به سوي آقاي عبدي آمد و مي پرسد ؟ : قضيه چيست ؟ خادم گفت : به خانمتان گفتم سر و صورتش را بپوشاند .

سرهنگ گفت : به تو چه ربطي دارد ؟ مگر تو فضولي ؟ آنگاه دستش را بالا برد و سيلي محکمي به صورت خادم نواخت . اشک در چشمان آقاي عبدي حلقه زد . بدون اينکه با کسي حرف بزند به سوي ضريح رفت و خطاب به کريمه اهلبيت (س) گفت : بي بي ! من به احترام حرم شما امر به معروف کردم و سيلي خوردم .

 آنگاه بغض گلويش ترکيد و با صداي بلند شروع کرد به گريه کردن . در همين لحظات ، ناگهان فرياد گوشخراشي شنيده شد . عقرب ، پاي زن سرهنگ را نيش زده بود .

سرهنگ عقرب را زير چچکمه هايش له کرد و سراسيمه به اين سو و آن سو مي دويد و از مردم کمک مي خواست .

خادم سيلي خورده به همراه يکي ديگر از خادمين حرم ، بيرون دويدند ، درشکه اي صدا کردند و داخل صحن آوردند ، زن را با قاليچه سوار درشکه کردند .

در حالي که سرهنگ ، گريه کنان به دنبال درشکه مي دويد ، زن را به بيمارستان فاطمي بردند .

دکترها پس از ديدن پاي سياه شده زن گفتند : اگر سم به بقيه قسمتهاي بدن سرايت کرده باشد مرگش حتمي است .

پزشکان مشغول معالجه شدند و سرهنگ به همراه خادم سيلي خورده به سوي حرم بازگشت .

سرهنگ کنار ضريح رفت و در حال گريه و زاري گفت : بي بي ! معذرت مي خواهم ، نفهميدم ، غلط کردم . زنم مرا تحريک کرد . فرداي آن روز ، زن در حالي که بهبودي نسبي يافته بود ، با پاي باندپيچي شده به حرم آمد .

از حضرت معصومه (س) پوزش طلبيد و سراغ آقاي عبدي را گرفت و از او معذرت خواست . وقتي قرار شد ، به شهر خودشان تهران بروند ، سرهنگ ، آ درس خادم را گرفت . بعد از آن هر ماه ، 15 تومان به آدرس خادم مي فرستاد . 15 سال بعد ، سرهنگ درگذشت .


 

*رضايت شهيدان از خادم بي بي
آقاي سيد ابوالفضل رضوي زاده يکي از خدمتگزاران حرم مطهر مي گويد : در اوايل جنگ که شهدا را براي طواف به حرم مطهر حضرت معصومه (س) مي آوردند مجلس آنها را با سينه زني ، نوحه سرايي ، مداحي و هر کاري که از دست مي آمد ، براي رضاي خدا گرم مي کردم . يکي از شبها ، آقاي اشعري مداح اهلبيت (ع) به من گفت: سيد ابوالفضل ! شب چهارشنبه براي دعاي توسل به گلزار شيخان بيا کارت دارم .

وقتي رفتم ، بعد از مراسم دعا به من گفت : مادرم خواب پسر شهيدش را ديده . و او سراغ شما را گرفته و از مادرم پرسيده که آيا سيد ابوالفضل زنده است يا مرده ؟ مادرم به برادر شهيدم گفته :حالا چرا سراغ ايشان را مي گيري؟ و او در جواب گفته : وقتي به شهيدان پيوستم ، همگي آنها سراغ سيد را از من گرفتند و او را دعا کردند و گفتند : سيد آدم خوبي است ، چون در مراسم شهدا خيلي خدمت مي کند . به همين خاطر مورد توجه بي بي حضرت معصومه (س) و امام زمان عجل ا... تعالي فرجه الشريف هستند و ما از او راضي هستيم .

 

*آمدن حضرت علي بن موسي الرضا(ع) کنار ضريح خواهرش
آقاي سيد ابوالفضل رضوي زاده نقل مي کردند : يک بار در فصل زمستان پايم شکست . خيلي ناراحت و غمگين بودم ، چون به هيچ عنوان نمي توانستم در خدمت بي بي و زائران باشم . خطاب به حضرت گفتم : بي بي جان ! تو را به آن ساعتي که در حرم شما خواب ديدم که در کنار حرم و بارگاه حضرت رضا (ع) هستم ، از خدا بخواه برادرت عنايتي کند و مشکل من برطرف شود . بعد از اين گفتگو ، به خواب رفتم .

در عالم رؤيا ديدم که تمام گنبد و بارگاه حضرت علي بن موسي الرضا (ع) سبز شد و نور زيادي محوطه اطرافم را روشن کرد . از خواب بيدار شدم .

ديدم در حرم حضرت معصومه (س) هستم گفتم : يا علي ابن موسي الرضا (ع) من به قربان شما !شما به بالين من آمديد ؟ الحمدلله ، پاي شکسته من خيلي سريع خوب شد ، طوري که کسي باورش نمي شد .

 

*استمداد آيت ا... مرعشي نجفي (ره) از حضرت معصومه (ع)
آقاي سيد ابوالفضل رضوي زاده از دوست خادم خود نقل مي کند : حضرت آيت ا... العظمي نجفي مرعشي (ره)در نخستين روزهايي که از نجف به قم مشرف شده بودند ، خيلي نگران بودند ، زيرا خواستگاران زيادي براي دخترشان مي آمد ، ولي مرحوم آقاي نجفي از توان مالي خوبي برخوردار نبودند و نمي تواستند جهيزيه تهيه کنند .

روزي در حرم مطهر خدمت حضرت مي رسند و عرض مي کنند : خانم ! چرا به من نظر نمي کني ؟ بعد از اين ماجرا ، شبي در خواب مي بينند که يکي از خادمين حضرت به ايشان مي گويد : حضرت معصومه (س) با شما کار دارند . مرحوم آقاي نجفي ، خود در اين باره مي گويد : درعالم خواب سريع به حرم مطهر مشرف شدم .

وقتي مي خواستم از درب ايوان طلا (ايوان عتيق ) وارد شوم ، دو خانم را ديدم که در حال جارو کردن هستند . يکي از آنها حضرت زهرا (س) بود که قبلاً هم ايشان را در خواب ديده بودم ، و ديگري حضرت فاطمه معصومه (س) حضرت معصومه (س) از نظر ظاهر ، از فاطمه زهرا (س) لاغرتر بودند .

حضرت معصومه (س) به بنده فرمودند : اي شهاب ! شما چه در زماني که نجف بوديد و چه حالا که در قم هستيد ، تحت نظر ما هستيد . نگران نباشيد ! آقاي نجفي (ره) در انتها فرمودند : از آن روز به بعد زندگي من بهتر و بهتر شد .


موضوعات مرتبط: تربت-تبرک- توسّل و کرامات اهل بیت
[ شنبه نهم آبان 1388 ] [ 22:25 ] [ بر طریق اهل بیت ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این پایگاه در راستای معرفی و ترویج مکتب دعایی قرآن و اهلبیت عصمت و طهارت (سلام الله علیهم اجمعین) به صورت صحیح - خرافه زدایی و بدعت زدایی از مقوله معنوی دعا و زیارت و پاسخگویی به سوالات و شبهات علمی در این خصوص ایجاد گردیده است.و من الله التوفیق


در راستای ترویج دعا و فرهنگ دعایی اهل بیت سلام الله علیهم ، مؤمنین گرامی می توانند ، سئوالات - شبهات و دعاهای درخواستی خود را از طریق بخش نظرات یا ایمیل مدیریت منتقل بفرمایند . سئوال و جواب ها و دعا اگر جنبه عمومی داشته باشد ، با حفظ مشخصات سئوال کننده یا درخواست دهنده برای استفاده ی سایر مؤمنین منتشر می گردد .

و من الله التوفیق
لینک دوستان
موضوعات وب
امکانات وب

جستجو در وبلاگ

مرگ بر آمریکا