|
دعا مرکز تخصصی دعا و زیارت و پاسخگویی به سوالات و شبهات
|
شرحي لاهوت انديشانه بر صحيفهي سجاديه
جویا جهانبخش - مجله سفینه شماره ۶ اين مقاله عينا به شيوهي نگارش و رسم الخط نويسندهي آن ارائه ميشود. (سفينه) بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين و الصلاة و السلام علي سيد الأنبياء و المرسلين محمد المصطفي و أهل بيته الطيبين الطاهرين أئمة الهدي شرحي لاهوت انديشانه بر صحيفهي سجاديه [1] . لوامع الأنوار العرشية في شرح الصحيفة السجادية، محمدباقر الموسوي الحسيني الشيرازي، صححه و قدم له و علق عليه: مجيد هاديزاده، ط: 6 ، 1 ج، اصفهان: مؤسسة الزهراء عليهاالسلام الثقافية الدراسية، 1425 ه ق./1383 ه ش. 1. تحقيق و نشر «لوامع الانوار العرشية» کتابي کلان را که سالها نامش در ميان بود ولي دست يافتن به آن دشوار مينمود، در دسترس قرار دارد. لوامع شرحي است بر صحيفهي سجاديه - علي صاحبها آلاف الثناء و التحية - و مؤلف آن دانشمندي «از أفاضل عهد فتحعلي شاه قاجار». (21:6) حجم أثر تقريبا به اندازهي شرح بزرگ سيدعليخان مدني، موسوم به رياض السالکين، است [2] و لذا بايد آن را از کلانترين شروح صحيفهي سجاديه عليهالسلام قلم داد. بخشي از لوامع الأنوار العرشيه، پيش از اين به شيوهي چاپ سنگي به طبع رسيده بود، و کراسههايي از اين متن مطبوع در کتابخانهي مرحوم آيتالله مرعشي نجفي و همچنين کتابخانهي محقق طباطبائي (در قم) هست (65:6 و 67) ؛ ليک تاکنون لوامع به صورت کامل چاپ نشده بود. اينک، متن کامل کتاب، با تحقيق و تحشيهي دوست ارجمند حکمت پژوه ما،استاد مجيد هاديزاده - دام بقاؤه -، و به اهتمام مرکز تحقيقات رايانهاي حوزهي علميهي اصفهان - شيد الله أرکانه - چاپ و منتشر گرديده است. 2. آنسان که مصحح فاضل در مؤخره [3] ي خويش بر کتاب نوشتهاند، اگر چه نويسندهي لوامع الأنوار العرشيه از متأخران است، آگاهيهاي فراواني دربارهي او به دست ما نرسيده (14:6) . همين اندازه ميدانيم که «حاج ميرزا محمدباقر موسوي شيرازي»، نويسندهي لوامع، لقب «ملاباشي» داشته (14:6) ؛ و چون معلم «حسين علي ميرزا، والي فارس» بوده بدين لقب خوانده شده، و از همين جا خاندان او نيز شهرت «ملاباشي» يافتهاند. (21:6) تاريخ ولادت ميرزا محمدباقر دانسته نيست؛ ليک حدس زده ميشود که در حدود 1160 ه.ق زاده شده باشد. (14:6 و 15) خاندان وي، از أهل فضيلت حسب و جلالت نسب بودهاند؛ ساداتي ارجمند که شش طبقه از ايشان أهل طبابت و در اين فن واجد حذاقت به شمار ميرفتهاند (14:6 و 15) . ميرزا محمدباقر، به پيشينهي نياکانياش، يعني پزشکي، روي نياورد و به علوم شريعت و فنون حکمت اشتغال ورزيد. (19:6) . او از معاصران و معاشران و به قولي از تلامذهي آقا محمدباقر بهبهاني (وحيد) بوده است. (20:6) . در شيراز به نشر علوم و معارف و تدريس کتابهاي کلان ميپرداخته و حسن تقرير و بداعت بيانش و مهارتي که در حکمت و کلام و عربيت از خويش فرا مينموده، طالب علمان را به محضر وي گرد ميآورده است. (20:6) . وفات مرد به سال 1240 ه ق. رخ داده است و او را در صفهي شمالي حافظيه به خاک سپردهاند (21:6 و 22) . مؤلفاتي که ازو ميشناسيم - و بر سر هم، نمودار براعت وي در علوم عقلي و مهارتش در برخي شعب دانشهاي نقلي [4] است (22:6) -، گذشته از لوامع الأنوار العرشيه، از اين قرار است: 1- أنوار الحقائق: کتابي کلان و مبسوط در دانش کلام، به زبان عربي؛ که از لوامع برميآيد، مؤلف را بدان اعتنائي شايان بوده است (22:6) . 2- أنوار القلوب: در أحوال چهاره معصوم - عليهم الصلوة و السلام -؛ در سه مجلد، به زبان فارسي. گفته شده که در ايران به چاپ رسيده است. (23:2) 3- بحرالجوهر خاقاني: در أصول دين، به زبان فارسي. اين کتاب که به جهت انتساب به سلطان معاصر مؤلف، فتحعلي شاه (متخلص و مشهور به «خاقان») ، نسبت خاقاني يافته، مشتمل است بر مقدمهاي در أحوال انسان و تعريف علم و أقسام آن، و سه مقصد در أصول دين، و چهارده جوهر که هر جوهر آن به تاريخ حيات و پارهاي از أحوال و معجزات يکي از چهارده معصوم عليهمالسلام اختصاص يافته. بحرالجوهر به سال 1297 ه ق. به مباشرت حفيد مؤلف، سيد محمدباقر بن محمد بن محمدباقر، در ايران (در طهران) به طبع رسيده است. هم شيخ آقا بزرگ طهراني، و هم مدرس خياباني، بر اين کتاب ثناي وافر خواندهاند. (23:6 و 24) . 4- حل التقويم (24:6) . 5- مقاصد الصالحين: در آداب دعا و شرائط آن، به زبان فارسي (25:6) . 6- رسائل و حواشي بر کتب (25:6) . از همين رسائل بايد باشد، الجواهر النفيسة في معرفة الأجرام العلوية الشريفة که مؤلف در لمعهي ششم لوامع بدان ارجاع نموده است. (395:2) . از لوامع الأنوار العرشيةي ملاباشي که در دست و پيش روي ماست، چنين برميآيد که وي سخت از جهانبيني و دين نگري صدرالدين شيرازي و محيي الدين عربي أثر پذيرفته و در مکتب فکري صدرائي - محيي الديني سلوک ميکرده است. پارهاي از حساسيتها که از خويش فرانموده و برخي ايستارها که در برابر معاصرانش اتخاذ کرده است نيز، به روشني تبار به همين شيوهي جهاننگري ميرساند. در طعن و ذم کساني که به اصطلاح أهل اين نحله «علماي رسوم» و أهل ظاهر خوانده ميشوند، به جد از قدوهي خويش، آخوند ملاصدرا - رضوان الله عليهما - متأثر است و حتي از عين عبارات او بهره برده. (13:1) . بنابر آنچه در شکايت از زمانه و همروزگاران خويش در لوامع نوشته، دور نيست مانند برخي از ديگر سالکان راه صدرالدين شيرازي - در فلسفه - و محيي الدين عربي - در عرفان، از تعرض بعض معاصران (که البته با توجه به جهانبيني صدرائي و محيي الديني - گاه - دور از انتظار و هنجار نيز نيست) ، در أمان نبوده باشد. شکوائيهي او را با هم ميخوانيم: «ان في زماننا هذا دفاتر العلوم مطوية و رسومها مندرسة و ألوية الجهل مرتفعة، فصار الجهل مطلوبا و النقص کمالا و الحمق جمالا و الکمال وبالا و الحکمة ضلالا، و الفضل فضولا و الهزل مقبولا، و البدعة سنة و الضلالة حکمة، و الغواية دراية و السعاية رواية، و المهانة فطانة و الخيانة أمانة، و السفاهة نباهة و الاباحة ازاحة؛ و مع هذا الهمم قاصرة و الأزمنة غير مساعدة و الدهور مفسدة و الاخوان بلا مودة، بل خائنة و کلهم مبتلي بالأمراض النفسانية و الدواعي الشهوانية و العلائق الدنيوية، غافلين عن المؤاخذات الأخروية، قاصرين علي العلوم الرسمية، ذاهلين عن المعالم الحقيقية و المعارف الربانية و الحکم الالهية، و لم يکن لهم خوض في الآيات القرآنية و بطونها و أسرارها المطوية، و لا في الأحاديث النبوية و فيما روي عن أهل بيت العصمة من الأحاديث و الخطب و الأدعية. و عادتهم العناد و شدة العصبية، و دأبهم اللداد و الحمية الجاهلية؛ و بالجملة صفاتهم ردية و أفعالهم دنية و شيمتهم غير مرضية، فبالحقيقة هم عبدة الهوي النفسانية و خدمة أصنام القوي الغضبية و الشهوية، کالکفار الذين يعبدون الأصنام الخارجية -» (44:6 و 45) . 3. و أما شرح ملاباشي بر صحيفهي سجاديه عليهالسلام: نام کتاب بنابر آنچه نويسندهاش در آغاز يکايک فصول أصلي آورده، همانا لوامع الأنوار العرشية في شرح الصحيفة السجادية است؛ و اين که در نوشتار بعض أفاضل متأخرين، از آن به عنوان لوامع العرشية و نيز لوامع التنزيل ياد شده است، سهوي بيش نيست. (26:6) متن لوامع شامل يک مقدمه و شرح سند صحيفه و پنجاه و چهار «لمعه» است، و هر لمعه بر شرح يکي از أدعيهي شريفهي مسطور در صحيفهي سجاديه عليهالسلام اشتمال دارد. برخلاف شيخبهائي - رضوان الله عليه - که شرح صحيفهاش را حدائق الصالحين نام کرده. و گويا شرح هر دعا را «حديقهاي» متناسب با آن دعا ناميده بوده است - کما اين که شرح دعاي چهل و سوم را الحديقة الهلالية خوانده -، صاحب لوامع هر «لمعه» را نام ويژهاي نداده است، ليک به پيروي از سيد عليخان مدني در رياض السالکيناش، هر لمعه را با مقدمهاي متناسب با حال و هواي دعاي مورد بحث در آن آغاز کرده است؛ همچنين در خاتمهي أغلب بخشها تاريخ فراغ از نگارش آن را مذکور ساخته (60:6 و 30 و 31) . از بررسي اين تاريخها - که مصحح محترم آنها را يکجا سياهه ساخته (6: 62 -60) -، برميآيد که نگارش لوامع از حدود صفر 1229 ه ق. تا شعبان 1233 به درازا انجاميده است. مواد أصلي کتاب لوامع الأنوار العرشيه را در چهار دسته ميتوان دستهبندي نمود: 1- مطالب مأخوذ از شروح و تعاليق مختلف صحيفهي سجاديه عليهالسلام. 2- مطالب مأخوذ از مؤلفات و مصنفات گوناگوني که مؤلف از آنها - به عين عبارت يا با تصرفي اندک - نقل و اقتباس ميکند - چنان که دأب کثيري از متقدمان بوده است - به نام مأخذ تصريح نميکند. از اين دسته است، پارهاي از آنچه از تفسيرنامههاي فخرالدين رازي و ملاصدراي شيرازي و شرح أصول کافيي صدرا و مرآة العقول علامهي مجلسي أخذ و نقل کرده. 3- مطالب مأخوذ از منابعي که باتصريح به نام از آنها نقل و أخذ مينمايد و أعلب کتابهاي فلسفي و عرفاني و کلامياند. از اين دسته است، أحياء علوم الدين و أسفار و اشارات و تنبيهات و اصطلاحات الصوفيه و اعجاز البيان و شرح فصوص قيصري و عوارف المعارف و مشارق أنوار اليقين و نقد المحصل و... 4- داوريها و ارزيابيها و دستآوردهاي فکري و مطالعاتي خاص مؤلف و أحيانا آراء و حتي ابتکارات ويژهي او (4: 49 - 46 و 59) . چنان که آمد - بخش بزرگي از لوامع را «گفتآوردها» تشکيل ميدهند. بررسي چون و چند اين گفتآوردها خود تأمل برانگيز است. گفتآوردها،گاه به عين عبارتاند، گاه نقل به مضمون شدهاند، و گاه... در نقلي از تفسير صدرا که - بيتصريح به نام آن و ذيل لفظ «قيل» - در لوامع آمده، مصحح خاطرنشان کرده که ملاباشي بخشي از کلام صدرا را در نقل فرو انداخته که نميبايست حذف ميشده زيرا حذف آن به معني خلل ميرسانده است (197:1) . در پارهاي از نقلها که - بيتصريح به نام ماتن آن - در لمعهي نخستين لوامع آمده، ملاباشي به تناسب نظر خويش بر متن أصلي افزوده و در تسلسل عبارات آن جابجائي روا داشته (206:1 و 208 و 303 و 305) . در باب گفتآوردي که از مفاتيح الغيب صدرا به دست داده است، اگر چه خود با عبارت «قال صدرالحکماء و المحققين في مفاتيح الغيب» در آغاز آن (277:5) ، تصريح به نقل گفتار صدرا ميکند، مصحح ميگويد که آنچه مؤلف نقل کرده اقتباساتي است از متن مفاتيح الغيب، بدون تقيد به نص عبارات صدرا (277:5، هامش) . در نقلي - بيتصريح به مأخذ - که از أسفار آورده، آنجا که صدرا گويد: «الا مولانا و سيدنا الأستاذ - دام ظله العالي - حيث أفاد»، ملاباشي مينويسد: «الا السيد السند الداماد - رحمه الله - حيث قال» (203:2) و در نقلي ديگر - باز بيتصريح به مأخذ - که از نور الأنوار آورده، آنجا که ماتن گفته: «و هذه طريقة أستاذنا العلامة - مدظله العالي». اين عبارت را که نقل آن وجهي نميداشته حذف کرده است. (355:2) . بر سر هم بيشترينهي گفتآوردهاي ملاباشي هوشيارانه، و کثرت آن - به هر روي - نمودار آشنائي گستردهي او با برخي متون و مآخذ أصلي است. 4- بنابر آنچه خود ملاباشي گفته است، طريقهي وي در تأليف لوامع، جمع ميان ياد کرد أمور ظاهري و أمور باطني است (606:4) ؛ البته بايد افزود: با گرايش افراطي به لاهوت انديشي و باطن گرايي. صبغهي غالب بر لوامع الأنوار العرشية، صبغهي فلسفي - عرفاني است (41:6 و 42) ؛ به تعبير محدث قمي، لوامع «به مشرب عرفان نوشته» شده (63:6) . براي فراهم نمودن تصوري روشنتر از عرفانگرائي و فلسفهورزي و لاهوت انديشي متشيعانهي ملاباشي، بايد أوراق لوامع او را زير و رو کنيم. توجه خوانندگان ارجمند را به يک نمونه جلب ميکنم؛ وي در لوامع پس از شرحي که در باب شفاعت و پارهاي از مأثورات أقوال مطرح در آن ميآورد، رأي خود را در شرح شفاعت قلمي ميکند که از حيث آشنائي با شيوهي دين نگري و نيز عبارت پردازي او ديدني است: «... والحق ان الشفاعة هي النور الذي يشرق من شمس الوجود الواجبي علي جواهر وسائط العالم الامکاني، به يجبر النقائص الحاصلة من تصاعف الامکان فالمتوسطون في سلسلة البدر هم العقول، ثم النفوس، ثم الطبائع؛ و في سلسلة العود هم الأنبيا ء، ثم الأولياء، ثم العلماء، فکما ان الأشخاص هناک يتقوم بالطبائع و الطبائع بالنفوس و النفوس بالعقول و نور شمس الوجود انما يشرق علي الکل - لکن علي العقول بالاستقامة وعلي غيرها بالانعکاس - فکذلک هنا يتقوم الناس بحسب الحياة الأخروية و الوجود العلي المادي بالعلماء، و العلماء بالأولياء، و الأولياء بالأنبياء، و نور الهداية و الوجود المعادي انما يفيض منه - تعالي علي جوهر النبوة و ينتشر منها الي کل من استحکمت مناسبة مع جوهر النبوة بالانعکاس - لشدة المحبة و کثرة المواظبة علي السنن و الأمور الشرعية -. فالولاية و النبوة العامتان لا يتحققان في شخص الا بتعلق خاص بينه - سبحانه - و بين هذا الشخص، و مناسبة عقلية معنوية بتوسط من استولي عليه التوحيد و الفعلية، و تأکدت مناسبة الحضرة الأحدية من غير واسطة؛ و من لم يترسخ قدمه في ملاحظة الوحدانية - لتضاعف الجهات الامکانية و ضعف جهة الوحدة - لم يستحکم علاقته الا مع الواسطة الواحدة و الوسائط الکبيرة، وعند اتحاد الجهة في الارتباط الموجب للشفاعة - کما أشرنا اليه - يکون حکم الواسطة من غير تفاوت الا بالقوة و الضعف مع الاتحاد في الماهية، و ذلک التفاوت انما يکون لأجل استحقاق ذاتي و تفاوت جبلي حاصل لبعض الأعيان و المهيات بالقياس الي البعض بحسب الفيض الأقدس - و هو ثبوتها في علم الله تعالي قبل وجودها الخارجي المسمي بالفيض المقدس - و هذا التفرق و المناسبة هو المراد من الاذن الذي وقع في الآية. فقوله - تعالي -: (من ذا الذي يشفع) استفهام انکاري،أي: لا يشفع عنده الا بامره. و ذلک لأن الکفرة المشرکين کانوا يزعمون ان الأصنام لهم شفعاء مقربون - کما أخبر تعالي عنهم بقوله: يقولون (ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي) . و قوله سبحانه: «هؤلاء شفعاؤنا عند الله) ، ثم بين - تعالي - انهم لا يجدون هذا المطلوب لما علمت ان الشفيع هو الواقع في سلسلة الايجاد و العلية الطولية دون الأمور الخسيسة الاتفاقية العرضية، فقال: (و يعبدن من دون الله ما لا يضرهم و لا ينفعهم) ، فان النافع الشيء ما يکون مؤثرا في وجود أو کمال وجود بنحو من السببية، و الضار هو عدم ذلک الشيء أو ما يساويه؛ فأخبر - تعالي - أن لا شفاعة عنده الا من استثناء الله - تعالي - بقوله: (الا باذنه) : و نظيره قوله - سبحانه -: (يوم يقوم الروح و الملائکة صفا لا يتکلمون الا من اذن له الرحمان و قال صوابا) . فعلم من هذا ان المأذون للشفاعة أولا و بالذات ليس الا الحقيقة المحمدية المسماة في البداية بالفيض الانبساطي و الحق المخلوق به و العقل الأول و القلم الأعلي و العقل القرآني عند وجودها الصوري التجردي، و في النهاية عند ظهورها البشري بمحمد بن عبدالله - خاتم الأنبياء -؛ ثم أقرب الأولياء اليه سلفا و خلفا بحسب التابعية المطلقة و هو الحقيقة العلوية السماة في البداية بالنفس الکلية الأولية و اللوح المحفوظ، لما أفاده و کتبه القلم الأعلي و أم الکتاب الحافظ للمعاني التفصيلية الفائضة عليه بتوسط الروح الأعظم المحمدي صلي الله عليه و اله و سلم (و انه في أم الکتاب لدينا لعلي حکيم) ، و هو العقل الفرقاني و ذلک عند وجودها التجردي؛ و في النهاية بعيسي بن مريم و علي أبيطالب عليهماالسلام و هذا عند وجودها البشري الجسماني؛ ثم أقرب فالأقرب من العقول و النفوس الکلية بعد العقل الأول و النفس الأولي و الظاهر في صور الأنبياء و المرسلين سابقا و صور الأولياء و الأئمة المعصومين لاحقا - سلام الله عليهم أجمعين - ثم الحکماء - الذين اقتبسوا أنوار علومهم من مشکاة النبوة و الولاية و أهل بيت العصمة و الطهارة، و الا فليسوا حکماء في شيء الا بالمجاز!... و من هنا يظهر معني الشفاعة و معني کون الشفاعة منحصرة فيه بالأصالة، فان النجاة من العقاب و الآلام الدائمة للأفراد البشرية بحسب الکمال العلمي للقوة النظرية - و هو المراد من الايمان - الا باستفاضة الحقائق العلمية من معدن النبوة الختمية - صلوت الله عليه و علي آله الطاهرين -، اما بغير واسطة - کما للأولياء -، أو بواسطتهم - کما للعلماء و الحکماء -، أو بحسب الحکاية والتمثيل - کما للعوام -. و قد مر ان الانسان الکامل هو سبب ايجاد العالم و بقائه أزلا و أبدا، دنيا و آخرة، لأنه الفاعل و الغاية، فيکون شفيعا و سراجا منيرا و هاديا يوم القيامة کما انه کان وسيلة و داعيا يوم الابتداء» (2: 80 - 78) . اين که گفته شده «برخي از أعلام» لوامع الأنوار العرشية را «أدق» و «أتقن» از شرح سيد عليخان شمردهاند (63:6) ، احتمالا ناشي از علاقهي آن قضاوتگران به حجم انبوه فلسفيات و عرفانيات لوامع باشد. در غير اين صورت، اينگونه داوري درست به نظر نميرسد. شرح سيد عليخان تأليفي محققانه است در نوع خود بينظير. فسائي، صاحب فارسنامهي ناصري - که خود از أحفاد سيد عليخان است -، لوامع را در برابر شرح سيد عليخان، «چون ستارهي سها در برابر آفتاب عالمتاب» شمرده (46:6) ؛ و اگر از اغراق و مبالغتي که در کار داوري کرده است بگذريم، در أصل ترجيح رياض السالکين بر لوامع پر بيراه نگفته [5] و العلم عندالله. بعض فضلا لوامع الأنوار العرشية را از حيث صبغهي حکمي - عرفاني و غور در معارف فيلسوفانه و صوفيانه با شرح نهجالبلاغهي ابن ميثم بحراني سنجيده و لوامع را «أدق» خواندهاند (64:6) ؛ گر چه نفس چنين مقايسهاي چندان دلچسب و درست به نظر نميآيد! شرح نهجالبلاغه را با شرح صحيفه سنجيدن؟ وانگهي نوع نگاه شخص و عصر ابن ميثم را با نوع نگاه پس از ملاصدرا قياس کردن؟... هذه کما تري!! 5. ملاباشي مرد کتاب ديده کتاب خواندهاي است. از جمله، شروح مهم صحيفه را ديده بود و همين سبب شده است لوامع از حيث اتکاء بر شارحان پيشين، شرح مايهوري به شمار آيد. عصارهگيري و نقل أقوال شارحان پيشين صحيفه، بارها و بارها در شرح ملاباشي به چشم ميخورد و برخي دقتها و باريکبينيهاي مسطور در لوامع حاکي از نگاه متعمقانهاي است که او در آن شروح ميکرده. نمونهي توضيحات کوتاه ولي مهم و مفيد او که حاکي از دقت است، تعيين و تبيين کيستي «بعض المترجمين» در گفتآوردي از سيد عليخان مدني (208:3) است. ملاباشي در مواردي به داوري ميان أقوال شارحان صحيفه دست يازيده است. در اينجا، نمونهاي از داوري او را ميان ميرداماد و سيد عليخان - رضوان الله عليهما - در باب عبارت «و لا تجعل لشيء من جوارحنا نفوذا في معصيتک» (از دعاي نهم) ، از نظر ميگذرانيم: «... «نفذ» اللون في الجسم: غاص؛ و قيل: «نفذ نفوذا و نفاذا؛ مضي». و الغرض سؤال حفظه - تعالي - عن المعاصي الظاهرية و الباطنية. قال السيد السند الداماد - قدس سره -: «الکلام من باب القلب، لا من الالباس: أي؛ لا تجعل لمعصيتک نفوذا في شيء من جوارحنا.» قال الفاضل الشارح: «لا قلب هنا!، لأن المعصية لا فعل لها في الجوارح حتي تکون في النافذة فيها، و انما الفعل للجارحة لاکتسابها للمعصية، فهي النافذة في المعصية باکتسابها لها. و ما أدري ما الحامل لهذا القائل علي جعل من باب القلب مع تصريحهم بأنه من الضرورات التي لا ينبغي حمل الکلام الفصيح عليها!» انتهي کلامه. أقول: الحق مع السيد السند - رحمة الله -، لأن مقصود عليهالسلام: أن لا تکون المعصية ملکة راسخة لشيء من جوارحنا، و هي لا يکون الا بالنفوذ، و لأن للعرض النفوذ في المعروض، لا بالعکس؛ فتدبر!» (540:2) . بجاست اشاره کنيم که لوامع الأنوار العرشية، سخت وامدار رياض السالکين، سيد عليخان مدني -رضوان الله عليه -است. صاحب لوامع بخش بزرگي از شرح خود را از شرح کلان و کرامند سيد عليخان مدني، موسوم به رياض السالکين، که معروف و متداول است -، أخذ و اقتباس کرده؛ چنان که مصلح لوامع گويد: «اگر بگويم يک چهارم - يا بيشتر - از کتابش را عينا از آن شرح برگرفته است، گزاف نگفتهام!» (32:6) . ملاباشي به زعم کثرت گفتآوردها و اقتباسهاي گوناگونش از مؤلفات پيشينيان، خاصه شراح سلف، چون واجد ديدگاههاي خاصي است، در موارد متعدد نميتواند به أقوال پيشينيان اکتفا کند و خود زمام شرح را به دست گرفته به بيان برداشتهاي خاص خويش از متن ميپردازد. نمونه را، ذيل فقرهي «اللهم انک کلفتني من نفسي ما أنت أملک به مني، و قدرتک عليه و علي أغلب من قدرتي، فأعطني من نفسي ما يرضيک عني، و خذ لنفسک رضاها من نفسي في عافية.» نخست، به گزارش آنچه «علماي أعلام» در اين مقاله گفتهاند، ميپردازد: «... «کلفتني» من الکلفة - بالضم -، و هي: المشقة. قيل: «من نفسي» أي: من الطاعة و الاتيان بما يرضيک.» ما أنت أملک به مني» أي: أقدر و أولي بالمالکية و التصرف بذلک المکلف به مني. و قال الفاضل الشارح: «و «من» من قوله: «من نفسي» مبينة ل«ما» من قوله: «ما أنت أملک به مني. و التقدير: کلفتني ما أنت أملک به مني» من صلاح نفسي. قال الرضي: «انما جاز تقديم «من» المبينة علي المبهم في نحو: عندي من المال ما يکفي، لأن المبهم الذي فسر بمن التبيينية مقدم تقديرا، کأنک قلت: عندي شيء من المال ما يکفي.» و لما کان التکليف انما يتعلق بالأفعال دون الذوات، کان قوله: من نفسي» علي تقدير مضاف، أي: من صلاح نفسي - کما ذکرنا -. و «ملکت» الشيء - من باب ضرب -: احتويته قادرا علي الاستبداد به، فمعني «أملک به مني»: أقدر علي الاستبداد به مني، و عده ب«الباء» لتضمينه معني أولي. و في نسخة «له» و هو الأصل»؛ انتهي کلامه.» (440:3 و 441) . وي سپس، گفتار اين «أعلام»، به ويژه «شارح فاضل» (يعني سيد عليخان مدني) را، بعيد از مرام ارزيابي کرده و در ادامه مينويسد: «... قد وصل الي فکري الفاتر وجوها عديدة في حل هذه الفقرة؛ الأولي: انک کلفتني تکليفا أنت أقدر به مني هو کائن من نفسي، لأنها علة غائية - لأن الفرض من التکليف ارتقاؤها من حضيض نقصها الي أوج کمالها الممکن لها -؛ و الثاني: انک کلفتني تکليفا کلفته و مشقته ناشئة من نفسي؛ و الثالث: ان «من» بمعني اللام هنا: أي: کلفتني لاصلاح نفسي ما أنت أملک به مني؛ و الرابع: انک کلفتني من نفسي - التي هي مرکبة من الوجود و المهية - ما أنت أملک به مني - و هو الوجود - فاعطني من نفسي ما يرضيک عني.» (441:3) . 6. آنچه در موارد زيادي موجب ناهمسوئي و ناهمداستاني صاحب لوامع با شراح پيشين است، جهان نگري ويژه و لاهوت انديشي وباطن گرايي افراطي اوست که نشانههاي صريحش را در جاي جاي شرح برجا نهاده. ملاباشي خواننده را به بهرهوري از «أسرار جبروتي و رموز ملکوتي و دقائق تنزيلي و حقائق تأويلي»ي مسطور در لوامع فراخوانده است. (591:5) . ميتوان احتمال داد مقصود از پارهاي از اين اسرار و رموز و دقائق و حقاق، همان نکات باطن گرايانه و لاهوت انديشانهي خاص نگرش او باشد. او و أمثال او با زمينههاي ذهني و پيش فرضهاي خاص به سراغ متنهاي مقدس ميروند، با برداشتها و دستآوردهائي بس متفاوت با فهم و دريافت ديگر خوانندگان، بازميگردند. اينان غالبا پيش فرضها و زمينههاي ذهني پيشگفته را عامل توانائي فوقالعادهي خويش در فهم متون مقدس قلم ميدهند؛ ولي منتقدانشان نوعا معتقدند که همين پيش فرضها و زمينههاي ذهني، خواسته يا ناخواسته به متن مقدس تحميل گرديده، زمينهي «تفسير به رأي» را فراهم ميآورد.... از بعض آنچه صاحب لوامع نوشته است، ادعاي نوعي«شم حديثشناسي» مستفاد ميشود که به عقيدهي أمثال وي، در «علماي رسوم» و أهل ظاهر که غايت تمسکشان به طرق نقلي و حديث پژوهي مرسوم است، وجود ندارد، ليک از «طريق مکاشفه و برهان» و في الجمله فلسفه و عرفان شم حديثشناسي فوقالعادهاي ميتوان به دست آورد که بسي برتر از آن بررسيهاي ظاهري و يقين آورتر و قابل اعتمادتر است (سنج: 13:1) . اين نحو ادعا، نه با او آغاز شده و نه با او خاتمه پذيرفته است. اين که با شم حکمي و عرفاني أصالت بهمان حديث بارها را ميتوان دانست و... و...، ادعائي است که در سه چهار قرن أخير بسيار شنيده شده است. شايد يکي از افراطيترين جلوههاي اين ادعا در مرحوم شيخ أحمد احسائي بود که نادرستي پندارش را صاحب جواهر - رضوان الله عليهما - نشان داد. [6] . از آنگاه که أبواب دنياي پرطمطراق تفلسف صدرائي و تصوف محيي الديني بر گروهي از عالمان شيعه گشوده گرديد، اينگونه داوريهاي فراطبيعي و اتکا بر شواهد باطن گرايانه و مانند آن رواج بسيار يافته. در عصر ما هم، اينگونه مباني را فراوان در استنتاجهاي علمي دخالت ميدهند؛ که رفتاري ناصواب است. 7. گفتيم که ملاباشي در لوامع از شارحان پيشين بسيار نقل ميکند ولي به آراء آنان بسنده نمينمايد. وي احيانا در شرح، از وجوه و راه حلهائي سخن ميدارد که به وي «الهام» گرديده است (از جمله: 330:3 و 361، و 87:4) . جاي جاي، از أقوال عالمان - و بخصوص: شارحان - پيشين انتقاد ميکند. از صراحت در انتقاد باکي ندارد. پس از نقل سخني از سيد مرتضي - رضوان الله عليه -، مينويسد: «أقول: کل ما ذکره في حيز المنع!، و المتبع البرهان» (130:2) ؛ و در داوري در باب سخني که فاضل خوانساري - طاب ثراه - در حاشيهاش بر لمعه نوشته، ميگويد: «فاسد، لأنه ناش عن القصور!!» (399:2) . دامنهي انتقادات وي فيلسوفان و عرفانگرايان را نيز - که با ايشان همخرقه است - در برميگيرد. نمونه را، از برداشت ميرداماد انتقاد ميکند (87:4) . در موارد متعدد به نقل گفتاري از سيد عليخان مدني ميپردازد و سپس - أحيانا: با شدت و حدت - به نقد آن دست مييازد. (از جمله: 273:3 و 295 و 327 و 347 و 349). بعض اين انتقادهاي شديد و غليظ او از شرح سيد عليخان کاملا بيجاست: متوکل، راوي صحيفه، در گزارشي که در باب شرفيابياش به محضر امام صادق عليهالسلام و مقابلهي صحيفهي متعلق به آن حضرت با صحيفهي متعلق به يحيي بن زيد، به دست ميدهد، ميگويد: «... فنظرت و اذا هما أمر واحد، و لم أجد حرفا منها يخالف ما في الصحيفة الأخري» (62:1) . صاحب لوامع نخست قول سيد عليخان مدني را ياد ميکند که از اين قرار است: «قوله: و اذا هما شيء واحد، بالواو في جميع النسخ، و الصواب الفاء، لأن اذا للمفاجاة هنا، و الفاء لازمة لها... نص علي ذلک جميع النحويين... ثم وقفت عليه في بعض النسخ القديمة بالفاء» (63:1) . سپس در گفتاري که تشدد از آن هويداست، به نقد گفتار سيد عليخان پرداخته ميگويد: «أقول: کلام المعصوم حجة و ان کان مخالفا لجماعة النحوية، لأن النحو تدوينه منهم عليهمالسلام، و نحن نصحح کلام النحويين من کلامهم، لا بالعکس. و ان وقف علي نسخة فالعهدة عليه!» (63:1) . در اين سخن که معصوم عليهالسلام حجت أدبي هم هست سخني نيست، [7] ليک شگفتي از اين تشدد و ايراد بيجاست؛ زيرا - به طوري که مصحح محترم کتاب نيز تفطن يافتهاند (52:6) - آن بخش و عبارتي که محل بحث است، کلامي است از متوکل، راوي صحيفه و نه امام معصوم عليهالسلام! صاحب لوامع خصوصا فهم خويش را از مقام لاهوتي أهل بيت عليهمالسلام به جد بر فهم سيد عليخان ترجيح ميدهد و از وي خرده ميگيرد و او را از علو و چون و چند مکانت معصوم عليهالسلام غافل ميشمرد. (3: 310 - 308 و 348 و 396 و 404 و 427، و 410:5). 8. ملاباشي مانند بسياري ديگر از عالمان بسياردان و بسيار خوان، در حوزهي علائق خويش، باکي از تطويل و استطراد ندارد. درشرح اين عبارت از آغاز سند صحيفه که: «حدثنا السيد الأجل نجمالدين بهاء الشرف أبوالحسن محمد...»، به شرح لغوي واژهي «سيد» ميپردازد، که شايد آن هم از بن ضرورتي نداشته باشد؛ ليک به هر روي اينگونه توضيحات در شيوهي شرح نويسي قدمائي مرسوم بوده است. آنچه عجيب مينمايد، آن است که مؤلف، پس از آن، به شرح عرفاني کلمهي «سيد» هم - که صد البته هيچ ربط معتنابهي به عبارت سند صحيفه ندارد! - ميپردازد؛ و مينويسد: «... و قال العرفاء: العبد اذا خاض في الفناء و اکتسي ثوب البقاء ساد ما سواه، و فيه مراتب شتي، و ليس يدرک بالتکلف و المني، و في رفض غير مولاه کرم لا يتناهي، مع ما يفضل في کل درجة علي ما سواه. فالسيادة الکبري هذا للأنبياء و الأولياء علي مراتبهم التي تبهم الله - تعالي - فيها، حتي ينتهي الي خاتم الأنبياء، ثم الأمثل فلأمثل في سلوک الآخرة و الأولي» (11:6 و 12) . در جاي ديگر از همين شرح سند، ذيل عبارت «أخبرنا... أبوعبدالله محمد بن أحمد بن شهريار...»، مؤلف به بيان اشتقاق واژهي پارسي «شهريار» ميپردازد که نقل آن خالي از لطف نيست: «... و «شهريار» اسم أعجمي مرکب من «شهر» و «يار»، و «الشهر» بمعني البلد، و «اليار» بمعني العظيم، أي عظيم البلد، أو: بمعني المعين و الناصر، أي: ناصر أهل البلد و دافع الظلم و التعدي عنهم...» (14:1) . در همين بخش سند صحيفه، در مکالمهي متوکل بن هارون ثقفي، راوي صحيفه، با يحيي بن زيد بن علي بن بن الحسين عليهماالسلام (که گفت و گوئي فوقالعاده مهم و از منظر تاريخ سياسي و ملل و نحل اسلامي بيش بهاست) ، ميخوانيم: «قال (يحيي بن زيد) ان عمي محمد بن علي و ابنه جعفرا دعوا الناس الي الحياة و نحن دعوناهم الي الموت» (44:1) . ذيل اين جمله - که قابليت فوقالعادهاش از حيث تحليل تاريخي و کلامي و سياسي بر ديدهوران پوشيده نيست -، صاحب لوامع به بحث فلسفي در باب حقيقت «موت» و «حيات» پرداخته که: «... الحياة في المشهور بين الجمهور حقيقة في القوة الحساسة أو ما يقتضيها؛ و بها سمي الحيوان حيوانا. و يطلق علي القوة النامية مجازا... و الموت بازائها يطلق في کل مرتبة.. و الحق ان الحياة ليست مما يختص بالقوة الحساسة التي في هذه الحيوانات. أو مبدأها فقط...، بل لکل شيء حياة يخصه بها يسبح الله بحمده...». پس از آن هم، بحث به «حيات قلب» کشيده ميشودو اين که علامت موت قلب چيست و... (45:44:1) . القصه، حدود يک صفحه و نيم به مباحث فلسفي و أخلاقي اختصاص مييابد که ظاهرا تنها باعث آن صورت لفظي «الحياة» و «الموت» در کلام يحيي بن زيد بوده؛ بيآنکه به آنهمه مفاهيم تأمل برانگيز سياسي و تاريخي و کلامي نهفته و خفته در اين سخن التفاتي برود! باز در همان سند، استشهاد نسبتا سادهاي به آيهي «ان الله يأمرکم أن تؤدوا الأمانات...» صورت گرفته تا ضرورت رسانيدن أمانت به دست صاحبانش، به متوکل بن هارون گوشزد شده باشد (64:1) . صاحب لوامع به همين مناسبت در حدود پانزده صفحه (1: 80 - 64) حول تفسير و تأويل و ظاهر و باطن اين آيهي کريمه قلمفرسايي کرده و نکاتي آورده که شايد اگر از ديدگاه تفسير پژوهي و در مقايسه با تفسيرنامهها بررسي و ارزيابي شوند، فوائد و بدائعي در ميان آنها يافت گردد؛ ليک آنچه هست، اين مطلب ربط وثيقي به شرح سند صحيفه ندارد. تأمل در اين نکات، از حيث تاريخ فرهنگ واجتماع، بسيار بسيار عبرتآموز است. به ياد بياوريم که ملاباشي از أفاضل عصر فتحعلي شاه و محمدشاه قاجار است؛ يعني روزگاري که فصل تازهاي از تاريخ ايران ورق ميخورد و آنچه بعدها از سويههاي مختلف به نامهاي «تجدد» و «غربزدگي» و... خوانده شد، نرمنرم به جامعهي ايراني پاي مينهاد. جنگهاي ايران و روس و مواجههي مسلمانان با استعمار انگليس همرنگ و روي ديگري به زمانه داده بود و همان زمان بسياري از أذهان را متوجه مفاهيم فربه و مهمي چون «جهاد» و «اقتدار حکومت اسلامي» و.. ميساخت. در چنين روزگاري، در شرح «مقدمهي صحيفه» - که آکنده از مواضع سياسي و عقيدتي است -: فيلسوف ما، به جاي آنکه برانگيخته شود تا حول «أمر به معروف و نهي از منکر» و حدود «تقيه» و آداب «مدارا» و شرائط «قيام» بر ضد طاغوتها - که همه و همه در مقدمهي صحيفه مورد تصريح يا تلويح واقع شدهاند - سخن بگويد و به مسائل ملموس أمت اسلامي بپردازد، سخنان آفاقي ميگويد و توضيحات کذائي ميدهد. در لمعهي نخست به مناسبت ذکري که از «عدل» خداوند در نص دعا رفته است، حدود چهار صفحه در باب خود «عدل» سخن گفته شده (1: 387 - 383) ، ولي اين سخنان نيز حتي ناظر به دغدغههاي ويژهي عدالتخواهان و اصلاح جويان آن روزگار نيست و در مقام اتخاذ موضع صريح حول واقعيتهايي که در فاصلهاي نه چندان دراز به فتنهي مشروطهطلبي و... و... منجر شد، برنميآيد. اين اشکال، اين بريدگي، اين انتزاعي انديشي، و اين...، آري، اينها منحصر به ملاباشي نيست. اين از بدبختيهاي يک امت است که در مقام تفکر و تکاپو هم، به آنچه در همان زمان «مسأله»ي اوست، نينديشد و نپردازند و اهتمام نورزند.
شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
... باري، همين شيوهي تفصيلگرا و حوصله مندانهي مؤلف سبب گرديده است وقتي جلد اول کتاب را - با آن ستبري - به پايان ميبريد، متوجه ميشويد که تازه شرح دعاي اول صحيفه را به پايان بردهايد و جلد دوم با دعاي دوم آغاز شده! به عبارت ديگر، شرح سند و يک دعاي صحيفه، حدود «ششصد صفحه» از متن چاپي فعلي را در برگرفته است! جالب آن است که ملاباشي از حيث تطويل در بحثي نحوي سيد عليخان را مورد انتقاد قرار داده، پس ازنقل گفتار او، مينويسد: «و هو طول بلا طائل قد قضي و طره کتب النحو!» (375:4) . 9. صاحب لوامع فلسفه ورز و عرفانگر است و اين فلسفهورزي و عرفانگرائياش را قدم به قدم بروز و ظهور ميدهد. حتي آنجا که ميخواهد معناي اصطلاحي «امام» را شرح دهد، به گفتآوردهائي از أرسطو و أفلاطون ميپردازد (47:2) . در مواجهه با متون مقدس واجد ديدگاههاي خاصي است و در باب نظر خود مصر و پيگير است. در شرح دعاي هلاليه به گفتآوردي دراز دامن از شيخبهائي ميپردازد که شيخ در آن أدلهي منکران حيات أفلاک را بررسيده نقد ميکند و در فرجام ميگويد: «... ليس غرضنا من هذا الکلام ترجيح القول بحياة الأفلاک، بل کسر سورة استبعاد المصرين علي انکاره و رده و تسکين صولة المشنعين علي من قال به أو جوزه» (624:4 - 626) . ملاباشي که مصرانه به حيات و شعور و ادراک کواکب معتقد است (624:4) کلام أخير شيخ را حمل بر تقيه کرده مينويسد: «أقول: قوله: ليس غرضنا من هذا الکلام ترجيح القول بحياة الأفلاک، للمماشات مع أهل الظاهر؛ و الا غرضه معلوم؛ و هو - رحمه الله - أجل شأنا من أن يخفي عليه هذا الأمر البين!» (626:4) . در باب «هفتاد بار استغفار» در حديث «... اني لأستغفر الله في کل يوم سبعين مرة»، ملاباشي وجهي ذکر ميکند که از حيث آشنائي با چند و چون دين نگري او خواندني است: «... اعلم! أن العلماء بأجمعهم لم يقيموا وجها لل«سبعين» الذي وقع في الحديث، و ألهمني الله - تعالي - وجها له؛ و هو: انه قد تقرر في موضعه ان الانسان الکامل ذو أجزاء ثلاثة: عقل و نفس و طبيعة؛ و المرتبة العقلية لا يتصور فيها الذنب و الخطيئة، والمرتبة النفسية التي وقعت بعد الطبيعة، فهي بمنزلة مرتبة العشرات في المراتب العددية، و لها سبع قوي بها تصدر عنها الذنب و الخطيئة هي قواها الخمسة الظاهرة مع الخيال و الواهمة من القوي الباطنة، فاذا وقعت السبعة في مرتبة العشرات بلغت سبعين!» (62:2) . در باب اين که آيا درود فرستادن بر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بر مرتبت آن حضرت ميافزايد يا نه، بحثي مبتني بر نگرشهاي فلسفي و صوفيانه دارد، و درآن، ميان هر دو قول جمع نموده است. اگر چه شايد تکيه بر مباني تفلسفي و تصوفي در اين مقام محل گفت و گو باشد، نقل سخن او مفيد است، زيرا دست کم نحوهي نگرش شارح را فرا مينمايد: «ان الصلاة هل تزيد في مرتبته - صلي الله عليه و آله و سلم - أم لا؟ ذهب طائفة الي الثاني، لأن الله - سبحانه - قد أعطاه من اعلاء الکلمة و علو الدرجة و رفع المنزلة ما لا يؤثر فيه صلاة مصل - کما نطقت به الأخبار و صرح به العلماء الأحبار -؛ کيف و هو صلي الله عليه و آله و سلم في مرتبة العقل الأول الذي جمع کمالاته بالفعل، و ليس له حالة منتظرة و شائبة قوة، بل هو في مرتبة الفيض الانبساطي و الحق المخلوق به؛ فکيف يؤثر بيه صلاة مصل!؟ و برهانهم علي ذلک؛ ان العالي لا يستکمل بالسافل، فالفائدة و الغاية يرجع الي المصلي؛ و ذهب جمع الي الأول، لأن مراتب استحقاق نعم الله - تعالي - غيرمتناهية، و کيف لا و هو کان يلتمس من العجائز الدعاء له و يقول: «ان ربي وعدني مرتبة الشفاعة و الوسيلة، و لا تنال الا بدعاء مثلکن.» و قيل: «لو لم يکن الفائدة الراجعة اليهم الا ما روي في تفسير «السلام عليهم»،من أن معناه: سلامتهم و سلامة دينهم و شيعتهم في زمن القائم عليهالسلام، لکفي». و الحق: ان الحقيقة المحمدية ذات مراتب مختلفة في الشرافة، ففي مرتبه الفيض الانبساطي و الحق المخلوق به کيف يؤثر صلوات المصلين فيه! و هذا واضح لمن له دربة في العلوم الحکمية و المعارف الربانية - فالفائدة ترجع الي المصلين؛ لأنه صلي الله عليه و آله و سلم هو المکمل بأي وجه کان. و في المرتبة الکونية الجمسانية يؤثر صلاة المصلي فيه، و بهذا يجمع بين الأحاديث و الأقوال - کما لا يخفي علي أولي الألباب من الرجال - (8:2 و 9) . در شرح فقرهي «... و بلغ بايماني أکمل الايمان و اجعل يقيني أفضل اليقين...» از دعاي مکارم الأخلاق، گويد: «... ان قلت: انه عليهالسلام هو الانسان الکامل الذي جميع کمالاته بالفعل و ليس له حالة منتظرة - بل فوق العقول المجردة!، کما مر غير مرة، - فما وجه طلب بلوغ ايمانه الي أکمل الايمان في هذه الفقرة - و کذا ما بعدها من الفقرات التالية -؟؛ قلنا: له عليهالسلام حالات و مقامات کثيرة - کما قلنا لک في وجه عود نفع الصلاة علي الحقيقة المحمدية، عليه صلوات غير متناهية -؛ ففي حال الالتفات الي عالم الملک و الشهادة و مقام اللوازم البشرية يلزمه هذه السؤالات، کسائر اللوازم الکونية. و هذا أحسن مما قيل في هذا المقام من انه لتعليم الأمة...» (252:3) در شرح دعاي دوم صحيفه در شرح عبارات «... هاجر الي بلاد الغربةو محل النأي عن موطن رحله و موضع رجله و مسقط رأسه و مأنس نفسه..» که اشاراتي آشکار به هجرت و مجاهدات حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله و سلم در اين راه دارد، مؤلف به وادي عرفان گرائي زده و موطن را بر معناي صوفيانهاش حمل کرده و... و گفته: «... و يمکن أن يکون المراد بهذه الفقرة المهاجرة من موطنها الأصلي - الذي هو المرتبة الالهية - الي بلاد الغربة - و هي المظاهر الأمرية و الخلقية -؛ و لذا جمعها؛ و بعبارة أخري المسافرة من الحق الي الخلق» (65:2) . «... وعلي طريقتنا المراد من مسقط رأسه، هو محل تولده الأصلي الذي هو المرتبة الألوهية الجامعية لجميع الأسماء و الصفات علي طريق الاجمال التي يعبر عنها بالأم؛ لأن أول تولد الکثرات فيها. و المراد بتولده: هو تنزله من سماء الاجمال الي أرض التفصيل في السلسلة النزولية - مترتبة من الأشراف الي الأخس الي أن ينتهي الي ما لا أخس منه في الامکان و لا أضعف، فينقطع عنده السلسلة النزولية - کما مر غير مرة -. فکل هذه المراتب النزولية سماء و أرض الي أن ينتهي من جانب النزول الي أرض لا يکون سماء - و هي المادة - و من جانب الصعود الي سماء لا يکون أرضا - و هو الفيض الانبساطي، و الحق المخلوق به -. و کما ان القدمين في الشخص منتهاه من جهة النزول و بهما يستقر قامته - و هما يقعان علي الأرض - فکذلک فيما نحن فيه القدمان عبارة عن النفس و الطبع اللتين هما منتهي الشخص من جانب النزول تقعان علي أرض المادة. فعلي هذا ما ورد في خصائصه صلي الله عليه و آله و سلم: «انه وقع علي قدميه حين ولادته» بموقعه، لأن حقيقة صلي الله عليه و آله و سلم هي الفيض الانبساطي و الحق المخلوق به؛ کما مر، فتدبر!» (66:2؛ با تصرف جزئي) . وانگهي آنچه در غايت برودت است، آن که قول سيدعليخان مدني را که گفته: «المراد ب: موطن رحله...، مکة و قد کان يعز عليه صلي الله عليه و آله و سلم فراقها و الهجرة عنها»، به عنوان «قيل» ميآورد (66:2) و سپس مينويسد: «و هو کما تري!... لأن نسبته صلي الله عليه و آله و سلم الي جميع بقاع الأرض سواء؛ و انه صلي الله عليه و آله و سلم أجل شأنا و أعظم مقاما من أن يظهر التأسف و التحسر لأجل مفارقة بقعة من الأرض، مع ان هذا لمن لا يمکنه الوصول هذا المکان، و لعمري ان في نسبة هذه الأمور اليه صلي الله عليه و آله و سلم غاية الجرأة و نهاية سوء الأدب!...» (67:2) در لمعهي بيستم، در شرح فقرهي «... و توجهني بالکفاية...» در دعا، پس از نقل سخنان بعض شراح پيشين که گفتهاند: «أي صيرني ذا تاج و عظمة بسبب کفايتک مهماتي و اجعل کفاية مهماتي تاجا علي رأسي حتي أفتخر بين الناس، و يکون ذلک سببا لارتفاع شأني و علو مکانتي عندهم و لا أکون محتاجا الي غيرک، أو؛ وفقني لکفاية مهمات الخلائق و قضاء حوائجهم علي يدي حتي أعرف به کالتاج.» اينگونه معاني را برنتافته و از سر لاهوت انديشي افراطي معهود خويش، نوشته:«... هو کما تري! لأنه عليهالسلام أجل شأنا من أن يطلب الکفاية في الأمور الدنيوية بالنهج المذکور فعله عليهالسلام أراد الکفاية و الاتساع للمظهرية التامة و المرتبة الجمعية...» (369:3) سپس ميافزايد: «و عليک باستخراج معني الفقرات التالية من هذا ان کنت من أهله!» (369:3) . در شرح دعاي بيست و نهم صحيفه (... من دعائه عليهالسلام اذا قتر عليه الرزق) ، پس ازيادکرد وجوهي چند که از براي تضييق و تقتير رزق أولياي الهي مذکور گريده است، اين وجوه را «رکيک» خوانده و تقتير و تضييق در أزراق ظاهري را شايستهي پايگاه معصومان عليهمالسلام ندانسته. آنگاه اظهار داشته که مراد از تنگي روزي و گشادگي آن در چنين موارد، همان قبض و بسط مصطلح نزد أهل عرفان است. (103:4) . ذيل همين دعا و در باب همين مفهوم رزق توضيحات ديگري نيز داده و پاي تقسيمات واصطلاحاتي را از عرفان نظري به ميان کشيده است و از جمله گفته: «.. فرزقه و غذاؤه عليهالسلام بحسب مراتبه و مقاماته متفاوتة...؛ فهذا الفصل من الدعا صدر عنه عليهالسلام في حال کونه في مقام الطبع و النفس...» (109:4) . از موارد شگفت انصراف ملاباشي از ظهور حديث و دستيازي به تأويل، تأويل معناي «أبوين» در دعاي بيست و چهارم صحيفه است: «کان من دعائه عليهالسلام لأبويه عليهماالسلام» (511:3) . وي پس از نقل شمهاي از آنچه در باب تعظيم و احسان به والدين گفته شده و آنچه شراح پيشين آوردهاند، گويد: «هذا ما ذکروه في هذا المقام. و أنا - بفضل الله المنعام - أقول: المراد بالأبوين اللذين جعل الله - سبحانه - الاحسان اليهما تاليا لعبادته و شکرهما تاليا لشکره، هما حقيقتا محمد و علي عليهماالسلام کما قال صلي الله عليه و آله و سلم: «يا علي! أنا و أنت أبوا هذا الأمة.» و قد عرفت فيما سبق انه صلي الله عليه و آله و سلم هو العقل الکلي و ان عليا عليهالسلام هو النفس الکلية، فاذا عبر منهما بالأب و الأم، و ان الموجودات الامکانية نشأت منهما. و قد عرفت أيضا ان الحقيقة المحمدية مظهر لمرتبة الجمعية الالهية في کل مرتبة من المراتب الامکانية لها اسم خاص و آثار خاصة، فبالحقيقة هما موجد الأشياء و مقومها بعد مرتبة الواجبية؛ فلذا أضاف علي عليهالسلام کل الأفعال الواجبية الي نفسه الشريفة، کما في خطبة البيان و سائر الخطب و الکلمات المروية عنه عليهالسلام و قد ذکره الشيخ رجب بن محمد بن رجب البرسي الحلي في کتابه المسمي بمشارق أنوار اليقين في کشف أسرار أميرالمؤمنين عليهالسلام نبذا منها برواية سلمان و أبيذر في حديث لهما، و برواية جابر في الخطبة التطنيجة، و برواية الأصبغ بن نباتة في خطبة الافتخار. و لا استبعاد في ذلک، لأن الله اذا تجلي لأحد کل الذوات و الصفات و الأفعال متلاشية في أشعة ذاته و صفاته و أفعاله، و يجد نفسه مع جميع المخلوقات کأنها مدبرة لها و هي أعضاؤها و جوارحها لا يلم واحد منها بشيء الا و يراه ملما به، و يري ذاته الذات الواحدة و صفته صفتها و فعله فعلها لاستهلاکه بالکلية في عين التوحيد...» (513:3 و 514) و: «... و لما کانت العوالم متطابقة و المرايا متحاذية و الأبوين الجسمانيين ظل و مثال للأبوين الروحانيين، فلذا ورد في الشريعة المقدسة الحث علي تعظيمها و البر اليهما؛ و التفاوت بينهما کالتفاوت بين الجسم و الروح.» (520:3) تفلسف و تصوف، جهاننگري ويژهاي را در صاحب لوامع شکل داده است که از آن، تفسيرهاي خاص و تلقيهاي مخصوص برميآيد. نمونهاي از تفاسير خاص ملاباشي در شرح فقرهي «اللهم صل علي محمد و آله، و عافني عافية کافية شافية عالية نامية، عافية تولد في بدني العافية، عافية الدنيا و الآخرة.» است. او نخست قول ديگر شارحان را که به عقيدهي وي خالي از تحقيق است (خال عن التحقيق!) ياد ميکند و ميآورد: «... «عافية» منصوب علي المفعولية المطلقة مبينة لنوع عاملها، لکونها موصوفة؛ و «کافية» صفة لها؛ و «شافية» و ما بعده يحتمل الوصفية؛ و الحالية. و «العافية» الثانية بدل من الأولي - بدل کل - و فائدتها التأکيد و التنصيص علي ان العافية بدل کل ايضا. و هو في الموضعين في حکم تکرير العامل من حيث انه المقصود بالنسبة مفيد لمتبوعه مزيد تاکيد و تقرير و ايضاح و تغير - کما هو شأن بدل الکل من الکل...» (481:3) سپس رأي خود را اظهار ميدارد که در آغاز آن، تکيه به جهاننگري ويژهي تفلسفي - تصوفي، خودنمائي ميکند: «الظاهر ان مراده عليهالسلام من «العافية الکافية الشافية العالية النامية»: الأرکان الأربعة للعالم الکبير - و هي: الطبع و الجسم و النفس و العقل -، لأنه الانسان الکامل الذي هو روح العالم و العالم جسده و بدنه عافية تولد في بدني الذي هو العالم عافية أخري کرة بعد أخري اشارة الي دوام العافية، لأن الروح اذا لم يصل الي البدن آنا ما أفسد و اختل و فني، و کذا الامام الذي هو بمنزلة روح العالم اذا لم يصل فيضه الي العالم آنا فآنا لفسد و فني و صار ميتا، کما قال الباقر عليهالسلام: «لو ان الامام رفع من الأرض ساعة لماجت بأهلها کما يموج البحر يأهله.» (481:3) . 10. به نظر ميرسد پارهاي از لاهوت انديشيهاي صاحب لوامع بيش از اندازه افراطي بوده روي در غلو داشته باشد. عجب نيست که ملاباشي مانند برخي ديگر از همفکرانش بر پارهاي ايستارها که تحت عنوان «غلو ستيزي» از عالمان ديني ديده شده است طعن ميزند و اين ستيزندگان را به قصور معرفت منسوب ميدارد: «اعلم! أن جماعة المتکلمين و المحدثين أفرطوا في الغلو حتي قدحوا في کثير من الخطب و غرائب المعجزات المروية عن الثقات، و ليس ذلک الا لقصورهم عن معرفة الأئمة عليهمالسلام و عجزهم عن ادراک غرائب أحوالهم وعجائب شؤونهم و أطوارهم و جلالة شأنهم و فضائلهم و معالي أمورهم، و عدم علمم علي أخبار کثيرة متواترة في أن جميع الأشياء تمتثل أمرهم باذن ربهم؛ مثل ما روي عن الحسين عليهالسلام بسند معتبر: «انه عليهالسلام عاد عبدالله بن شداد و هو مريض، فهرب الحمي من أبيعبدالله؛ فقال: قد رضيت بما أوتيتم به حقا و ان الحمي لتهرب منکم!، فقال عليهالسلام: و الله ما خلق الله شيئا الا و قد أمره بالطاعة لنا -... الحديث -»؛ و مثل ما ورد من أمر الهادي عليهالسلام بصورة السبع التي في مسند المتوکل فقام سبعا فأکل الساحر الهندي؛ و من أمر الرضا عليهالسلام بصورتي السبع اللتين في مسند المأمون فقام سبعين فأکلا خادم المأمون حين سب الرضا عليهالسلام، و أمثال ذلک مما في کتب المعجزات مذکور و فيما بين الفرقة الناجية مشهور. و کيف؟! و هم يقبلون ما ورد في شأن الملائکة من أن منهم موکل بالسحاب و تصريف الرياح و تقدير الموت و الحياة و غير ذلک، و ينکرون ما ورد في شأن الأئمة عليهمالسلام من هذا القبيل، و يقولون: انه غلو و تفويض! مع أنهم معترفون بأن الأئمة أفضل من الملائکة و ان الملائکة خدام شيعتهم! (تلک اذا قسمة ضيزي) فعليک بالنظر في کتب المعجزات مع التأمل و الانصاف حتي يظهر لک ما ذکرنا لک مرارا في هذا الکتاب.» (519:3 و 520) يکي از ويژگيهاي غالب لاهوت انديشاني چون مؤلف ما آن است که در «تصور تاريخي حول مذهب» و «تصوير تاريخ مذهب» به اشتباهاتي دچار ميشوند [8] - از جمله - با معيارهاي لاهوت انديشانهي خود برخي صوفيان سني را شيعي ميبينند و.. اين معنا در ملاباشي نيز ديده ميشود. ملاباشي - مانند شماري ديگر از عرفانگرايان متأخر شيعي - به تشيع محيي الدين عربي اعتقاد دارد. پس از نقل گفتاري متشيعانه از فتوحات ابن عربي، مينويسد: «أقول: من صدر منه مثل هذا الکلام هل من الانصاف أن ينسب الي التسنن؟، کلا!، بل من له تتبع في کلامه و کتبه قطع بأن مذهبه مذهب الامامية، و ان لم تکن لنا صرفة في تشيعه.» (214:3 و 215) . اگر چه دأب ما داوري در باب زير و بم آراء ملاباشي نيست، بجاست بنگاريم - و ان لم تکن لنا صرفة في تسنن ابن عربي -: آثار قلمي و تاريخ او حکايت از تسنن وي مينمايند؛ و الله أعلم بالصواب. 11. صاحب لوامع اگر چه در تفلسف و عرفانگرائي زيادهروي ميکند و در لاهوت انديشي افراطي مينمايد، گاه نيز ايستارهاي استوار سخت خردگرايانه و افراط ستيزانه اتخاذ ميکند و در گوشه و کنار کتاب او نشان از تحقيقات عالمانهي بديع و تنبيهات مختصر و نافع ميتوان گرفت. در بحث از «توکل»، پس از نقل چند داستان صوفيانه که کم و بيش مشعر به برداشت کذائي بعض صوفيان و صوفي گرايان از اين معناست، خود به نقد اين نحوهي برداشت پرداخته مطالبي شنيدني عرضه ميدارد که حاکي از استقامت راي او در مواجهه با افراطهاي صوفيانه حول مفهوم توکل است: «اعلم! أن التوکل المأمور به في الأخبار الواردة عن أهل بيت الأطهار، هو اعتماد القلب في الأمور کلها علي الله الواحد القهار و انقطاعه بالکلية اليه. و لا ينافيه التوسل بالأسباب اذا لم تسکن اليها و کان سکونک اليه - جل و تعالي - في التشبث بها و العکوف عليها مجوزا أن يوصلک الي مطلوبک، دونها من حيث لا تحتسب و يؤتيک ما تطمح اليه بصرک من کسبک و ان لم تکتسب؛ سواء کان التوسل بها لجلب نفع متوقع أو لدفع ضرر منتظر في الاستقبال، أم لازالة آفة واقعة مشوشة للبال مزعجة في الحال؛ و سواء کانت مقطوعا بها - کمد اليد الي الطعام ليصل الي فيک أو الشرب لدفع عطش يقلقلک و أو يرديک -، أم مظنونة کحمل الزاد للأسفار و اتخاذ السلاح لدفع اللصوص و الأشرار و کاتخاذ البضاعة للتجارة و الادخار لتجدد الاضطرار، و کالتداوي لازالة الأمراض و الحرز عن البيوته في مکامن السباع و مواطن الحشار و النوم ممر السيل و الکون تحت الحائط الکثير الميل. فمن کان طعامه موضوعا بين يديه و هو جائع نائع محتاج اليه و لکنه لم يمد يده الي تناوله معتذرا في ذلک بتفويضه و توکله، فهو مجنون لا محالة، مغلوب علي عقله، ملوم علي ما اعتمده و عرج عليه في فعله، فانه انتظر أن يوجد الله في الطعام حرکة الي فيه أو يخلق الله شبعا فيه بدون أن يتناول غذاء يغنيه و يأمر بمضغه و ابصاله الي معدته ملکا من ملائکة الکرام، فقد جهل سنة الله الجارية في اشباعه الأنام!؛ و من لم يذرع [ظ: يزرع] الأرض أو بذر في أرض غير صالحة بعيدة عن مجاري المياه و طمع في أن ينبت الله له نباتا من غير بذر أو يحصد ما يشتهيه و يهواه؛ أو تلد امرأته من غير وقاع - کما ولدت مريم البتول - فقد خرج عن مقتضي العقول و خالف مرتضي المنقول، فليمدد يده و ليمضغ بطواحن أسنانه و ليثق بفضل ربه في ادامة احسانه و ليتذکر ما تشاء عليه و تحقق لديه بقوة ايمانه. ان الله - جل شأنه - قادر علي أن يزيل قواه المواصلة له الي مرامه و يعدم ما يتوصل به الي مبتغاه في يقظته و منامه، أو يسلط عليه ما يزعجه من مقامه و يفرق بينه و بين طعامه. فبذلک فليفرح و عليه فليعول. فما دام وثوفه الله - لا بماء سواه - فهو متوکل...» (156:3 و 157) . از تأملات قابل توجه او در شرح سند صحيفه، بحثي است دربارهي عبارت «يرحم الله يحيي» که طي مکالمهي متوکل، راوي صحيفه، با امام صادق عليهالسلام از زبان آن حضرت نقل شده و سيد عليخان آن را تعريضي به خطا و نادرستي سخن يحيي بن زيد گرفته است. فارغ از آنکه نظر سيد عليخان را بپذيريم يا انتقاد ملاباشي را از وي (85:1) ، نفس درنگ در اين نکات هم، از حيث «فقه الحديث» و مناهج آن سودمند است و هم فائدهي تاريخي دارد. باز از تأملات فقه الحديثي مهم ملاباشي، نکتهاي است که دربارهي معناي محبت نبي و وصي مورد بحث قرار داده. (129:1 و 130) از نکات جالب و سودمند در تحقيقات حديثي ملاباشي، توضيحي است که دربارهي فاصل شدن «علي» ميان نام حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم وعترت طاهره عليهمالسلام به دست ميدهد. در دعاي بيست و سوم از صحيفه ميخوانيم: «اللهم و امنن علي بالحج و العمرة، و زيارة قبر رسولک، صلواتک عليه و رحمتک و برکاتک عليه و علي آله و آل رسولک عليهمالسلام أبدا ما أبقيتني في عامي هذا و في کل عام، و اجعل ذلک مقبولا، مشکورا، مذکورا لديک، مذخورا عندک.» (483:3) ملاباشي، ناظر به «و علي آله» مينويسد: «قيل: «تخلل لفظ «علي» بين الضمير الراجع الي الرسول صلي الله عليه و آله و سلم و بين آله بظاهره و مناف لحديث: «من فصل بيني و بين آلي بعلي لم ينل شفاعتي»: و التوجيه: ان لفظ «علي» اما مصحف علي - علما للذات المقدسة الحضرة الغروية، أعني: علي بن أبيطالب عليهالسلام -: و اما أنه مخصوص بصريح اسمه صلي الله عليه و آله و سلم بمعني انه لايجوز أن يقال هکذا: أللهم صل علي محمد و علي آل محمد، و الضمير هنا راجع الي «الرسول»، فالفرق بينه و بين ما فهم من الحديث المشهور بالوجهين؛ فتوجه! قوله - عليهالسلام «و رحمتک و برکاتک عليه» ليس في نسخة ابن ادريس»؛ انتهي. أقول: الظاهر ان حديث «من فصل بيني و بين آلي ب«علي» لا أصل له، و به قال الفاضل الدواني في حواشيه علي التجريد؛ و الشيخ الکفعمي عن الشيخ الکراجکي في الجزء الثاني من کتابه کنز الفوائد انه قال: «لم أسمع خبرا يجب التعويل عليه في هذا المعني». و قيل: «ان هذا الحديث نقلته الزيدية أولا في طريقهم و اشتبه علي بعض الناس حتي زعموا انه من طريق الامامية.» (491:3 و 492) [9] . از بخشهاي تأسفانگيز کتاب، بحثي است پر شد و مد از مؤلف در مخالفت با قول محققان امت و اصرار بر دلالت ظاهري پارهاي أخبار دلالتگر به تحريف قرآن کريم! او از أکابر اماميه چون صدوق و سيد مرتضي و أمين الاسلام طبرسي - رضوان الله عليهم أجمعين - خرده ميگيرد که چگونه قائل به عدم تحريف شدهاند و سعي کرده در سخن اين بزرگان خدشه آورد و بر همان مأثورات تکيه کند! (40:2 - 36) . عجب است از آنهمه تفلسف - خواه بجا و بيجا - و آنگاه اين ايستار خشک ناشي از جمود أخباريگري!! [10] . 12. تصحيح و تحشيه و تخريج لوامع، به ويژه با توجه به حجم کتاب و کثرت گفتارها و گفتآوردها، کار پرزحمتي بوده است. مصحح ارجمند، تصحيح و تحقيق متن را بر مبناي دو دستنوشت از دستنوشتهاي چندگانهي کتاب که در کتابخانههاي عمومي و خصوصي پراکندهاند (64:6 و 65) ، سامان داده است: 1- دستنوشتي از کتابخانهي ملک که دفتر نخست آن تا پايان شرح بيست و پنجم از صحيفه را داراست. و الباقي در دفتر دوم آن جاي دارد. تاريخ ندارد ولي به نظر ميرسد در سدهي سيزدهم کتابت شده باشد. 2- دستنوشت آقاي حاج سيد محمدباقر آيةاللهي - مشتهر به«عالم» -؛ مورخ 1245 ه ق. (65:6 و 66) ضبط نص با بهرهگيري از اين دو دستنوشت، و البته بدون گزارش دگرسانيهاي اين دو (69:6) صورت گرفته است؛ و افزودههاي خود مصحح که در هيچيک از دو دستنوشت نبوده، در هامش مورد تصريح قرار گرفته (همان) . بيشترينهي حواشي و پاورقيهاي مصحح در مقام تخريج و مصدريابي است؛ البته مواردي نيز در توضيح يا نقد متن است. نمونه را، در باب نقدي که ملاباشي بر قول معتزله وارد ساخته که ميگويند: حرام رزق محسوب نميشود (355:1 و 356) ، مصحح در هامش سخت بر او تاخته و چند و چون پاسخ وي را غريب و ناساز با مشي محققان خوانده است (356:1 و 357) 13. به زعم راقم اين سطور، لوامع الأنوار العرشية، سندي ممتاز از براي بررسي و تفحص در تاريخ فکر و فرهنگ ايران و اسلام در عهود متأخر به شمار ميآيد؛ و چه موافقان مشي و مسلک ملاباشي - که در ميان متفلسفان و عرفانگرايان کم نيستند - و چه مخالفان اين روش، نکات و بحثها و شواهد ارزندهاي در آن خواهند يافت که به کار چنان فحص و تنقيبي بيابد. بايد از استاد هاديزاده - دام علاه - که به تصحيح و تحقيق آن پرداخته است و نيز مرکز تحقيقات رايانهاي حوزهي علميهي اصفهان سپاسگزار بود و توفيق روز افزونشان را در خدمت به تراث اسلامي آرزو کرد. و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته
1- این مقاله عینا به شیوه ی نگارش و رسم الخط نویسنده ی آن ارائه می شود . (سفینة) .
2- در گفتآوردهائی از شیخ آقا بزرگ طهرانی و محدث قمی و مدرس خیابانی ، لوامع ف « مبسوطتر » (/«اکبر»/«بزرگتر») از شرح سید علیخان شمرده شده . (36:6) . حجم مطبوع فعلی أثر تفاوت بینی را نشان نمی دهد . دقت بیشتر موکول چنین است به سطر شماری و .... ، که شاید کار بیهوده ای هم باشد !.
3- این « موخرة» ، با عنوان در مقدمة المصصح» در دفتر ششم آمده است .
4 - در شرح دعای چهل و دوم صحیفه به مناسبتی به بحث فقهی و روائی حول غنا پرداخته است 507:4-502 این بحث، نمودار آشنایی قابل اعتنای او با دانش فقه است .
5- مصحح دانشور لوامع درباره ی فسائی نظری دیگر دارند . نگر : 64:6.
6- آورده اند که وقتی خواستند بدانند که شیخ احمد احسائی « از نفس عبارت میتواند که قطع کند که این کلام امام است یا نه » ، مرحوم صاحب جواهر عبارتی حدیث گونه بر ساخت « کلمات مغلقه در آن مندرج ساخت کاغذی نوشت و آن ورقه را کهنه کرد – از مالیدن و بالای دود و غبار نگه داشتن -، پس آن را به نزد شیخ احمد برد و گفت که حدیثی پیدا کرده ام ، شما ببینید که آن حدیث است یا نه و یا معنی آن چیست ؟ شیخ احمد آن را گرفته و مطالعه نمود و ....گفت که : این حدیث و کلام امام است . پس آن را توجهات(ض:توجیهات ) بسیار کرد . پس شیخ محمد حسن {صاحب جواهر} آن ورقه را گرفت و بیرون رفت و آن را پاره کرد »(دانشنامه {دوره مجله}،به اهتمام عبدالکریم جزیره دار ، ج: 1،تهران : أساطیر،1384ه . ش .،ص140و141).
7- در این باره ، از جمله – نگر : مقاله ی استاد علامه سید محمد رضا حسینی جلالی – دام علاه – تحت عنوان من أادب الدعاء فی الاسلام در مجله ی تراثنا (ش 14 ، ص24-10) . (ترجمه فارسی این مقاله به قلم راقم این سطور در کتاب ماه دین انتشار یافته است ) .
8- نگارنده ، ضعف و سستی در تاریخ نگری را یکی از عوامل بنیادین « غلو زدگی » در برخی شیعیان متأخر می داند. اینان چون در محکمات و نصوص تاریخی توغلی بسزا ننموده اند ، طرح ها و پیش فرض های خود را در عالم ذهن فربه می سازند و یکباره نصوص را این طرح ها و فرض های پیش ساخته عرضه می دارند و مطابق همان نیز می فهمند و تحلیل می کنند . غالبا نیز به تحلیل گزینش نصوص می پردازند و...کم رنگ دیدن جنبه های ناسوتی حیات أولیای الهی ، آنکه بارها و بارها در نصوص دینی و تاریخی مجال یافته است - ، از پیامدهای همین شیوه ی نگرش است .
9- علامه مجلسی قدس سره در خاتمه ی کتاب اربعین خود در این زمینه می نویسد : « اعلم انه اشتهر من الناس عدم جواز الفصل بین النبی و بین آله صلی الله علیه و آله و سلم ب«علی» ، مستدلین بالخبر المشهور بینهم ، و لم یثبت عندنا هذا الخبر ، و هو غیر موجود فی کتبنا . ویروی عن شیخنا البهائی رحمه الله ان هذا من اخبار الاسماعیلیة ، لکن لم نجد فی الدعوات المأثورة عن ارباب العصمة – صلوات الله علیهم _ الفصل بها (لاشاذا . و ترکه أولی و أحوط » (اربعین علامه مجلسی ، قم : المطبعة العلمیة ، 1399ه . ق . ص591)- ویراستار .
10- خوشبختانه در طرد و نفی اینگونه داوریها در باب قرآن کریم آثار فاضلانه ای به فارذسی و عربی تألیف گردیده که ما را از ورود به این مبحث بی نیاز می دارد . از آن جمله است : صیانة القرآن من التحریف وتألیف آیةالله شیخ محمد هادی معرفت – دام علاه - و ترجمه ی آن تحت عنوان تحریف ناپذیری قرآن به قلم آقای نصیری (و ترجمه ملخص آن تحت عنوان مصونیت قرآن از تحریف به علم شادروان محمد شهرابی ). منبع : دانشنامه صحیفه سجادیه موضوعات مرتبط: کتاب شناسی صحیفه سجادیه [ جمعه هفدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 19:58 ] [ بر طریق اهل بیت ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |