دعا
مرکز تخصصی دعا و زیارت و پاسخگویی به سوالات و شبهات
قالب وبلاگ


اسماء الله تعالى

حضرت آیت الله صافی گلپایگانی حفظه الله

سئوال ـ «اسم اعظم» كدام يك از اسماء است؟ آيا از طريقه رمزى منظومه مرحوم شيخ بهايى ـ رحمه الله ـ (از شعر 87 كه مصراع اوّل بيت نخست آن چنين است: «هشت حرف است به ترتيب و نظام» تا شعر 95 به طورى كه نوشته اند.) مى توان آن را به دست آورد؟

ج ـ راجع به «اسم اعظم» اقوال و آراى متعدّدى وجود دارد. «كفعمى» در «مصباح» فرموده: «اقوال در اين موضوع نزديك است كه در كتاب مصنف و مجموع مؤلّفى منحصر نشود.»1 و از جمله شصت قول از اين اقوال را ذكر كرده است.

و از «بصائر الدرجات» از حضرت صادق عليه السّلام ـ روايت كرده است كه: خداوند اسم اعظم را 73 حرف قرار داده، و به آدم بيست و پنج حرف; به نوح پانزده حرف; به ابراهيم، هشت حرف; به موسى چهار حرف و به عيسى دو حرف عطا فرمود. پس عيسى به آن دو حرف احياء موتى و ابراء اكمه و ابرص مى كرد و به محمّد صلى الله عليه و آله ـ 72 حرف عطا فرمود و يك حرف را براى خود برگزيد.

و نيز در «شرح صحيفه» ـ شرح دعاء پنجاهم ـ از «ابى جعفر صفّار» و در «بصائر الدّرجات» به سند متّصل به حضرت امام محمّد باقر عليه السلام ـ از آن حضرت روايت كرده است، قريب به اين مضمون: اسم اعظم خدا بر هفتاد و سه حرف است و نزد «آصف» يك حرف از آن بود (كه با آن سرير «بلقيس» را با آن سرعتى كه در قرآن مجيد است، نزد «سليمان» حاضر كرد و به محلّ خود برگرداند.) و نزد ما هفتاد و دو حرف از آن است و يك حرف آن را خدا به خود اختصاص داد; ولاحول ولاقوة إلاّ باللّه العلي العظيم.

و اين حديث، شرحى دارد كه در بعضى كتب، مثل «شرح صحيفه» و همچنين «شرح اسماء الحسنى» همدانى مذكور است.

و از حضرت رضا عليه السلام ـ روايت است كه: «بسم الله الرّحمن» نزديكتر است به اسم اعظم خدا از سياهى چشم به سفيدى آن.2 و در «مجمع البيان» (در تفسير سوره حشر) روايت شده است از حضرت رسول اعظم صلّى الله عليه و آله ـ كه: اسم اعظم در شش آيه آخر سوره حشر است.

همچنين در «الكلم الطيّب» براى اسم اعظم نشانه هايى ذكر فرموده و مى گويد كه اسم اعظم در پنج آيه از پنج سوره قرآن: بقره، آل عمران، نساء، طه و تغابن مى باشد.3

بعضى ديگر گفته اند: «الحي القيّوم» اعظم اسماء حسنى است.

و در «مصباح»، كفعمى فرموده است: دعاى «جوشن كبير»، «مشلول» و «كميل» از دعاهايى است كه وجود اسم اعظم در آنها روايت شده است.

و در بعضى روايات ديگر از حضرت رضا عليه السلام ـ روايت شده است: «العلى العظيم» اسم اعظم است; چون خداوند اعلى بر همه چيز، اعظم از هر چيز است.4

«صدوق» در «ثواب الاعمال» از حضرت صادق عليه السلام ـ روايت فرموده است كه: اسم اعظم خدا در سوره «فاتحة الكتاب» به طور پراكنده وجود دارد; يعنى حروف آن، همه در اين سوره است.5

امّا راجع به طريق شناختن اسم اعظم همان طور كه مرقوم داشته ايد ـ اشعارى در اين موضوع به شيخ بزرگ و نابغه شهير «شيخ بهاءالدين محمد عاملى» نسبت داده شده است. اين موضوع در «كلّيات شيخ»6 و «بيان الايات در علم زبر و بينات»7 و در «روائح النّسمات»8 با شرح و توضيح ذكر شده است.

ولى اوّلاً، صحتِ اين نسبت معلوم نيست و بعضى در آن ترديد كرده اند.

ثانياً، به نظر حقير، ورود در اين راه به قصد كسب قوّه و قدرت و استفاده از آثار اسم اعظم براى مقاصد دنيوى و اين كه به واسطه آن به دست شخص، عجايبى اظهار شود، خود باعث حجابى مى شود بين انسان و خدا و سبب كدورت باطن و منافى با اخلاص و صفاى قلب است.

ورود در اين وادى موجب مى گردد كه شخص عمر خود را با حروف و حساب و نظر در زبر و بينات حروف و اين مقوله مطالب تلف كند و از كمال قوّه علميّه و عمليّه كه به وسيله عبادت، اطاعت، تفكّر، مطالعه و دقّت در آيات آفاقيّه و انفسيّه و نظر در معانى قرآن مجيد و احاديث اهل بيت عليهم السّلام ـ حاصل مى شود ـ بازماند; و در اين مرحله، وقوف نموده و پس از عمرى صرف وقت متوجّه شود كه اشتباه كرده و فرصت ها را از دست داده است.

بلى، اگر علم به اين اسم ـ تا حدّ و مقدارى كه براى غير انبياء و ائمه عليهم السلام ـ ممكن است براى كسى حاصل شود، به نظر اينجانب از راه تعبّد و التزام به احكام شرعيّه و فعل واجبات و مستحبّات، ترك محرمّات و مكروهات، تخلّق به اخلاق حميده و تجنّب از صفات ذميمه و التزام به ذكر خدا حاصل مى شود; به شرط اين كه غرض از اداى اين وظايف، اطاعت و امتثال امر الهى و تقرّب به درگاه او و كمال نفس و تهذيب اخلاق و رفع حجب باشد.

در اين صورت شناختن اسم اعظم به شخصه لازم نيست; و اگر سالكِ راه خدا در همين اسامى شريفه كه در روايات به عنوان اسم اعظم معرفى شده ـ تفكّر نمايد و به معانى آنها تا حدّى كه ميسّر است، معرفت پيدا كند و آنها را ورد زبان خود قرار دهد، مسلماً فوايد و بركاتى كه از اين راه نصيب او مى شود، فوق العاده خواهد بود.

و ثالثاً، آن اسم اعظمى كه در حديث، هفتاد و سه حرف است، و به مثل حضرت عيسى على نبيّنا وآله وعليه السّلام ـ دو حرف از آن داده شده، براى احدى بر حسب همان حديث ـ معرفت به تمام حروف آن اسم حاصل نخواهد شد; زيرا يك حرف آن را خدا مخصوص خود قرار داده است و به پيغمبر اكرم خاتم و ائمّه عليهم السّلام ـ هفتاد و دو اسم از آن اسامى اعطا شده، و به آدم بيست و پنج حرف; به نوح پانزده حرف; به ابراهيم هشت حرف و به موسى چهار حرف عطا شده است.

مگر اين كه كسى بگويد: به مقدار يك حرف كه به «آصف» عطا شد، ممكن است به افراد نخبه اى مانند: سلمان، ابوذر، ميثم تمّار و رشيد هجرى عطا شده باشد. خداوند به مكان و محلّ تفضّل و عنايت خود، داناتر است.

نكته اى كه در اين جا تذكّر آن لازم است اين است كه: معلوم نيست اين حروف همه يك اثر و خاصيّت داشته باشند; بلكه ممكن است متفاوت باشند و علم به هر يك، آثارى داشته باشد، و بسا باشد كه دو حرف عيسى از پانزده حرف نوح عظيم تر باشد. ممكن است آن يك حرف كه به كسى عطا نشده از تمام اين حروف اعظم و اكبر باشد كه احدى از ممكنات را لياقت و ظرفيّت فرا گرفتن آن نباشد.

رابعاً، بعضى از علما و اهل نظر برآنند كه اين هفتاد و سه حرف از هجائيه نيستند; بلكه حقايقى مى باشند كه درك و فهم آنها آثار مهمّى دارد و مى گويند: دليل بر اين كه اسم اعظم تركيب لفظى اين هفتاد و سه حرف نيست، اين است كه همه اين حروف به كسى اعطا نشده، و به كسانى كه اعطا شده، از يك حرف تا هفتاد و دو حرف آن عطا شده است. پس اگر تركيب لفظى اين حروف مراد باشد در صورتى كه يك حرف آن معلوم نباشد ـ معنايى آن قابل فهم نخواهد بود; مگر اين كه كسى بگويد: خصوص اين حروف از اين جهت شرافت و موضوعيّت دارند كه اسم اعظم از آن تركيب شده، و در صورتى كه شخص هر يك از اين حروف را بالخصوص بشناسد، آثارى دارد.

وجه ديگرى كه به نظر حقير مى رسد، اين است كه: اگر مراد از اين حروف، حروف هجائيه باشد، از بيست و هشت حرف تجاوز نمى كند; در حالى كه در روايت، هفتاد و سه حرف معيّن شده و اين كه بگوييم اين هفتاد و سه حرف از تكرار بعضى حروف حاصل شده، نيز بعيد است.

وجه ديگر آن به نظر حقير اين است كه: راجع به «آصف» كه بر حسب اين روايات يك حرف از اسم اعظم را شناخته ـ در قرآن آمده است:

)قال الذي عنده علم من الكتاب(9 و احتمال اين كه مراد از كتاب، اسم اعظم مركّب از حروف هجائيه ـ باشد و علمى كه «آصف» داشته، يك حرف هجائى از اين اسم باشد، بعيد است.

پس ممكن است در اين روايات، مراد از «اسم اعظم» مجموع عالم كون و ماسوى الله باشد; و مراد از علم، آن علوم كونيّه، جهان بينى، و جهان شناسى و اطّلاع از روابط مخلوقات با يكديگر و حجم و وزن كواكب و كرات و منظومه ها و خواصّ قاطبه موجوداتِ جهانِ خلقت و ظاهر و باطن و روح و جسم و زمين و آسمان و ملايكه و مخلوقات كشف شده و كشف نشده باشد.

هر كس به اندازه اى كه به تقديرات الهيّه در اين نظام كبير متقن آگاه شود، مى تواند كارهايى انجام دهد كه افراد جاهل، از انجام آن كارها عاجزند، و چون «آصف» به مقدار يك جزء از هفتاد و سه جزء از اين روابط عالم كون و علوم مادّيّه و ماوراى مادّه را مى دانست، توانست با آن سرعت، تخت «بلقيس» را حاضر سازد.

مراد از اين كه هر كدام از انبيا و ائمّه عليهم السّلام ـ تعدادى از اين حروف را دارا بودند، بيان سعه و ضيق دايره علوم آنها و به عبارت ديگر جهان شناسى آنها به تمام معنى الكلمه بوده است.

دليل بر اين مطلب، اين آيه است:

(قل كفى بالله شهيداً بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب)10; كه بر حسب بعضى تفاسير، مراد از «من عنده علم الكتاب» اميرالمؤمنين عليه السّلام ـ است كه اگر «آصف» علمى از كتاب و بهره اى از آن داشت، حضرت امير عليه السّلام ـ همه علم كتاب را دارا بود; پس عجيب نيست اگر مى فرمود: «سلوني قبل أن تفقدوني فوالله إني لاعرف بطرق السماء من الارض...»11

اين نكته هم مخفى نماند: اين كه در بعضى روايات يك اسم معيّن مثل «الحي القيوم»، و در بعضى روايات اسم ديگر، مثل «العلي العظيم»، اسم اعظم معرفى شده، با همديگر منافات ندارند; زيرا ممكن است مراد از اسم اعظم در اين اطلاقات، اسمائى باشند كه يا اسماء ديگر را به طور اَصرَح شامل شوند و فوق جمله اى از اسماء باشد و يا دلالت آن اَصرَح يا اَصدَق باشد; كه به اين گونه ملاحظات اسم اعظم خوانده مى شود.

به عبارت ديگر: اسماء اللّه الحسنى به ملاحظه اين كه دلالت بر ذات و صفات بارى تعالى دارند و به قياس به اسماء موجودات ممكنه اسم اعظم و اجل و اكبر هستند، در بين خودشان نيز به حسب سعه و عموم دلالت، بعضى اعظم از بعضى ديگرند و بعضى در تحت اسم مافوق واقع مى باشند، تا به اسم اللّه اعظمى كه تمام اسماء، در تحت آن هستند، برسد. پس به امثال اين ملاحظات ممكن است چند اسم، اسم اعظم معرفى شود.

همچنين ممكن است به ملاحظه قرب معانى اين اسامى با اسم اعظم، يا تشكّل لفظ آن از بعضى حروف اسم اعظم، بر آنها نيز حقيقتاً يا مجازاً «اسم اعظم» اطلاق شود.

و چنان كه گفته شد، از جمله فوايد اين اطلاقات ايناست كه بندگان به حفظ اين اسامى شريف و التزام به ذكر و توجّه به معانى و تفسير آنها بيشتر اهتمام نمايند; و هم به واسطه شناختن اسم اعظم از بين اسماء، از بركات ومعرفت اسماء ديگر باز نمانند.

آخرين نكته اى كه در اين جا توجّه خواننده را به آن جلب مى كنم اين است كه: اگر اسم اعظم عبارت از اصوات و حروف باشد، به خودى خود مؤثر نيست; بلكه مؤثّر و فاعل، ذات بى زوال مسمّى است كه در نزد دعا به اين اسم، دعا را مستجاب مى سازد.

از آن چه گفته شد معلوم گرديد كه اين بحث از هر نظر از بحث هاى بسيار دقيق علمى است و به پايان رساندن آن كارى بس دشوار است; زيرا هر چه درباره آن نگاشته مى شود دامنه آن وسيع تر مى شود و از افق افهام عادى دورتر مى گردد; چنان كه گويى بحث و فحص، بر غموض و عمق آن مى افزايد. (ولاحول و لاقوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم).

پس بهتر است ضعيفانى چون من اذعان كنيم كه نه تنها براى امثال من، بلكه براى محققّان بزرگ نيز معرفت حقيقت اين موضوع ـ كما هو حقّه ـ حاصل نشده است و استعداد علمى و عملى ما ناقص تر از اين است كه اين موضوع را به طور مستوفى و اطمينان بخش به پايان برسانيم. بنابراين بايد بگوييم:

كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست         اين قدر هست كه بانگ جرسى مى آيد

* * *

اين شرح بى نهايت كز وصف يار گفتند         حرفى است از هزاران كاندر عبارت آمد

* * *

گفتم: همه ملك حُسن سرمايه تو است         خورشيد فلك چو ذرّه در سايه تو است

گفتا: غلطى ز ما نشان نتوان يافت         از ما تو هر آن چه ديده اى پايه تو است

* * *

اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم         و از هر چه گفته اند و شنيديم و خوانده ايم

مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر         ما هم چنان در اوّل وصف تو مانده ايم

س ـ تعداد «اسماء الحسنى» را بيان فرماييد؟

ج ـ آن چه از اسماء الله در قرآن مجيد آمده است، ـ بر حسب بعضى كتب تفاسير ـ 127 اسم است.

علاّمه مجلسى قدّس سرّه ـ در كتاب «توحيد» در ابواب «اسماؤه تعالى»، باب سوّم آن را به باب «عدد اسماء الله تعالى و فصل إحصائها و شرحها»12اختصاص داده است.

بر حسب رواياتى كه در كتب معتبر مثل «مجمع البيان»13 و «توحيد صدوق14» و در كتب شرح اسماء الحسنى روايت شده، براى خداوند متعال 99 اسم است; هر كس آنها را احصا كند، به بهشت وارد مى شود; و اين نود و نه اسم در خود روايات ذكر شده است.15

صدوق عليه الرّحمه ـ مى فرمايد: مقصود از احصاى آنها شمردن آنها نيست; بلكه مقصود، معرفت و اطّلاع بر معانى اين نود و نه اسم است.

در كتب شرح اسماء الحسنى اين 99 اسم، شرح و تفسير شده اند. «صدوق» نيز در كتاب «توحيد» آنها را شرح فرموده است. «كفعمى» در «مصباح»، «ابن فهد» در «عدة الدّاعى»16 و بزرگان ديگر هم آن را شرح كرده اند; كه مراجعه به اين شرح ها براى مزيد معرفت و توجّه نافع است.

از بعضى اخبار نيز استفاده مى شود كه اسماء الحسنى 360 اسم است;17بر حسب آن چه «مجلسى» و «سيّد عليخان» و «كفعمى» روايت فرموده اند،18چهار هزار اسم مى باشد.

ممكن است مراد از 99 اسمى كه در روايات اولى ذكر شده است اسم هايى باشد كه اَشرَف يا اَشهَر يا اَظهَر و اوفق و اَسبَق و اَصدَق به مسمّى باشد. و ممكن است كه اسماء ديگر به اين نود و نه اسم رجوع نمايد.

گاهى كثرت اسماء به ملاحظه لغات مختلف تصوّر مى شود; كه به اين لحاظ اسماء الحسنى از چهار هزار هم بيشتر مى شود. و گاه به لحاظ اضافه اين، كثرت پيدا مى شود; كه به اين ملاحظه، حدّ و حصرى ندارد; مثل «الخالق» كه يك اسم است; ولى اگر اضافه شود متعدّد مى شود; مانند: خالق الارض، خالق السّماوات، خالق الشّجر ، خالق الجبال ، خالق الانسان و ... و هم چنين اسم الفاطر، الباري، الرزاق، الكافي، الرب، الكاشف و اكثر اسماء الحسنى.

عباراتنا شتى و حسنك واحد و كل إلى ذاك الجمال يشير

از نظر ديگر، موجودات و تمام مخلوقات اسماءالله هستند; زيرا اسم، آن چيزى است كه دلالت بر مسمّى و وسيله شناختن و علامت و نشانه ذات صاحب نام باشد.

وجود مخلوقات آيات وجود خدا، كلمات خدا و آثار بارى تعالى هستند و اكمل و اشرف اين اسماء، انبيا و اولياى دين به ويژه حضرت خاتم النّبيّين و ائمّه اثنى عشر صلوات الله عليهم اجمعين ـ مى باشند; چنان كه در روايت از حضرت صادق عليه السّلام ـ وارد شده: «نحن والله الاسماء الحسنى الذي لايقبل من أحد طاعة إلاّ بمعرفتنا، قال: (فادعوه بها)»19 براى اينكه اين بزرگواران از حيث ذات و صفات و افعال و اقوال، وسايل معرفة اللّه و علايم و نشانه و آيات كبرى و اسماء حسناى خداوند متعال مى باشند.

س ـ اگر اكثريّت مردم يا بخش عظيمى از انسان ها گمراه باشند و فقط جمعيّت هدايت يافته منحصر به مسلمين و از آنها نيز منحصر به «فرقه ناجيّه» باشد، آيا با هدايت عامّه خدا و اسم شريف (الهادى) ـ كه همه را شامل و فراگير است ـ منافات ندارد و موجب حرمان اكثريّت از هدايت الهى نمى گردد؟

ج ـ مفهوم اسم «الهادى» و معنى هدايت الهى، اجبار بر هدايت و سلوك راه مستقيم نيست. هدايت به معناى عام ـ كه شامل همگان است ـ عبارت است از: هدايت هاى تكوينى كه در تمام عالم خلقت از جماد و نبات و حيوان و حتّى انسان وجود دارد و همه با آن هدايت به طرف كمال وجودى خود مى روند. شايد مقصود آيه شريفه )ربنا الذي أعطى كل شيء خلقه ثم هدى(20 همين هدايت باشد. هم چنين هدايت هاى تشريعى و راهنماييهايى كه به وسيله انبيا براى مردم صورت گرفته، عمومى بوده و شامل خوب و بد و صالح و طالح است. اين هدايت هم، شامل فرعون و قارون و شمر و ديگر اشقيا، و هم شامل صلحا است; و هيچ كس از هدايت الهى محروم نيست.

بنابراين، جمعيّت هدايت شده منحصر به مسلمين نيستند و عامّه افراد بشر نيز بر حسب فطرت و هدايت عقل و وحى و شرع هدايت شده اند; چنان كه قرآن در اين باره مى فرمايد: )وأما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى(21)انا هديناه السبيل إما شاكراً و إما كفوراً(22.

در اين ميان هدايت هاى خاص و كمك ها و مددها و توفيقات و عناياتى نصيب اشخاص مى شود كه در شرايط خاص و ظروف معيّن است و بيشتر مستند به گرايش انسان به سوى طلب هدايت و جهاد و مجاهده و بعضى شرايط مى باشد; چنان كه قرآن مى فرمايد: ) والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و إن الله لمع المحسنين.(23; كه البتّه اين هدايت ها خاص است.

س ـ در برخى هيأت هاى مذهبى اشعارى سروده و خوانده مى شود كه در ضمن آن لفظ جلاله «اللّه» را به ذوات عصمت سلام اللّه عليهم ـ و غيره نسبت مى دهند; مثلاً گفته مى شود: من على اللّهى ام; من حسين اللّهى ام; من زينب اللّهى ام و...; حتّى اخيراً گفته اند: من كه هيچ، انبيا، اكبراللّهى هستند (مقصود، حضرت على اكبر عليه السّلام ـ است). گاهى لفظ مبارك «هو» را به طرز خاصّى به طور دسته جمعى فرياد مى زنند و بعد از آن «يا حسين» و يا «يا زينب» مى گويند; مثلاً مى گويند: «هو يا زينب» و امثال آن.

از آن حضرت تقاضا مى شود جهت تنوير افكار، نظر مبارك خود را مرقوم فرماييد كه شديداً مورد حاجت است. خداوند به همه ما توفيق تبعيّت كامل از احكام الهى را عنايت فرمايد و همه را از فِتَن نجات دهد.

ج ـ واضح است كه گفتن اين كلمات به قصد جدّ و اراده مفهوم ظاهر اين الفاظ، شرك و كفر است و با شكّ در اين كه گوينده، مفهوم ظاهر آن را اراده كرده يا معناى ديگرى در نظر داشته، اگر قرينه صارفه اى ـ كه دلالت بر عدم معناى ظاهر آن دارد ـ نباشد، باز هم حمل بر كفرگويى مى شود.

امّا به ملاحظه اين كه افرادى موحّد و خداپرست، اين كلمات را بر زبان مى آورند و حضرات ائمّه عليهم السّلام ـ را بنده و مقرّب خدا و اولياى خداوند مى دانند; و با بى التفاتى و جهل به معناى اين الفاظ، آن را بر زبان مى آورند و يا به هر حال هرگز قصد ندارند كه آن بزرگواران را اللّه و خدا بدانند، حكم به كفر و شرك آنها نمى شود.

با وجود اين، لازم است از گفتن اين الفاظ جدّاً خوددارى شود; زيرا مفاسدى كه بر اين گونه شعارها مترتّب مى شود و زيان هايى كه براى دين و مذهب و درك و معرفت جامعه دارد، بسيار است. مسلمانى كه در همه نمازهايش شهادت مى دهد كه شخص نبىّ اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم ـ كه افضل همه مخلوقات و همه اين بزرگواران است ـ پيغمبر و بنده خدا است، معنى ندارد كه بگويد: «محمّداللّهى» يا «على اللّهى» يا «حسين اللّهى» هستم.

بنابراين بايد مجالس مؤمنين از اين برنامه ها و شعارها پاك و منزّه باشد و به ذكر فضايل و مناقب آن بزرگواران ـ كه در احاديث صحيح آمده است ـ مجالس خود را مزيّن نمايند و امر ولايت اهل بيت عليهم السّلام ـ را زنده نگاه دارند و حدود توحيد و نبوّت و امامت و حريم مقامات را رعايت نمايند.

خداوند متعال همه اعمال عبادى و كارهاى ما را از تصرّفات شياطين و افراد بى معرفت حفظ نمايد و توفيق تعظيم شعائر و تأسّى كامل و صحيح به اهل بيت عليهم السّلام ـ را به همگان عطا فرمايد.

لازم به تذكّر است كه: در مقام متوجّه ساختن افراد مذكور به اين حقايق بايد برادرانه در محيطى صميمى صفا و به طور مشفقانه عمل شود تا تذكّر ان شاء الله تعالى ـ ثمر بخش و مفيد واقع گردد.



1 ـ ر.ك: مصباح ص 306 الى 312.

2 ـ تفسير صافى: 1 / 252، نورالثقلين: 1 / 6.

3 ـ الكلم الطيب/ 59 .

4 ـ بحار: 4 / 175.

5 ـ ثواب الاعمال/ 130.

6 ـ كليات شيخ بهائى93/.

7 ـ بيان الايات/ 41.

8 ـ روائح النسمات/ 57 .

9 نمل / 40.

10 رعد / 43.

11 نهج البلاغه/ خطبه 189.

12 ـ بحار: 4 / 181.

13 ـ مجمع البيان: 7/3 .

14 ـ توحيد صدوق / 194 و 219.

15 ـ فصل 32، ص 312 الى 368.

16 ـ ص 298 الى ص 316.

17 ـ توحيد صدوق، ص 191 ـ شرح اين حديث را در بحار، ج 4، ط جديد، ص 167 ـ 172 ملاحظه كنيد.

18 ـ مصباح كفعمى، ص 349; بحارالانوار، ج 4، ص 211; شرح الصحيفة، شرح دعاى پنجاهم.

19 ـ تفسير صافى: 1 / 628.

20 ـ طه/ 50.

21 ـ فصلت / 17.

22 ـ انسان / 3.

23 ـ عنكبوت / 69.


موضوعات مرتبط: مقالات دعا
[ یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ ] [ 18:4 ] [ بر طریق اهل بیت ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این پایگاه در راستای معرفی و ترویج مکتب دعایی قرآن و اهلبیت عصمت و طهارت (سلام الله علیهم اجمعین) به صورت صحیح - خرافه زدایی و بدعت زدایی از مقوله معنوی دعا و زیارت و پاسخگویی به سؤالات و شبهات علمی در این خصوص ایجاد گردیده است.و من الله التوفیق
    

در راستای ترویج دعا و فرهنگ دعایی اهل بیت سلام الله علیهم ، مؤمنین گرامی می توانند ، سئوالات - شبهات و دعاهای درخواستی خود را از طریق بخش نظرات یا ایمیل مدیریت منتقل بفرمایند . سئوال و جواب ها و دعا اگر جنبه عمومی داشته باشد ، با حفظ مشخصات سئوال کننده یا درخواست دهنده برای استفاده ی سایر مؤمنین منتشر می گردد .

و من الله التوفیق
                            
موضوعات وب
امکانات وب