نزول مائده از بهشت با دعای حضرت فاطمه سلام الله علیهابانو طيّبه، همسر سيّد حیدر (از اعیان
علمای شیعه بوده) زنی پرهیزكار و نیكسرشت بود كه ماه رجب، شعبان و رمضان
را روزه میگرفت. یكی از شبهای رجب، مهمانان، بیخبر بر آنها وارد شدند.
آن بانوی محترمه به واسطه اشتغال زیاد پذیرایی، از افطار باز ماند. روزهاش
را با آب باز كرد و قدری غذا برای سحر خود نگاه داشت. یكی از همسایگان
مستمند كه جز از این خانواده سؤال نمیكرد، به در خانه آمد و تقاضای خوراك
نمود. سيّده به اطّلاع از فقر او، غذای خود را به او داد و نماز شب را
خواند. مقداری آب خورد و در اتاق را بسته، چراغ را روشن گذاشت و خوابید.
هنوز نخوابیده بود كه دید دو زن وارد شدند. یكی كوچكتر است؛ امّا مقامش
والاتر است. بالای سر او نشستند و آن كوچكتر فرمود:
دخترك من! با پیری و نخوردن افطار و سحری چگونه روزه میگیری؟
عرض كرد:
فقیری آمد. خوراك خود را به او دادم.
پرسید: اینك چه میل داری؟
گفت:
اگر ممكن باشد قدری آلو و نبات و شیرینی. دو كیسه سبز یكی آلو و دیگری
نبات به او دادند، هر كدام تقریباً پانصد گرم. كیسهها را گرفت و آنها
بیرون شدند.
مسلمان شدن به بركت نام فاطمه
یكی از ذاكران نقل كرده:
در
محضر آیت الله العظمی سيّد محمّد هادی میلانی (معاصر حقیر) بودم. یك مرد و
زن آلمانی همراه دختر خود وارد شدند. پس از تعارفات معمول گفتند: ما
آمدهایم به شرف اسلام نائل شویم.
آیت الله میلانی فرمودند: علّت چه چیز است؟
آن مرد عرض كرد:
پهلوی
دخترم كه در محضر شما نشسته در حادثهای شكست و استخوانهایش خورد شد؛
چنان كه پزشكان از معالجه او عاجز شدند و گفتند: باید عمل شود؛ ولی عمل
خطرناك است. دخترم راضی نشد و گفت: اگر در بستر بمیرم بهتر از آن است كه در
زیر عمل از دنیا روم. به هر حال او را به خانه آوردیم. ما یك خدمتكار
ایرانی داریم كه او را بی بی صدا میزنیم. دخترم به او گفت: من تمام
اندوخته مالی خود را راضی هستم، بدهم كه صحّت به من برگردد؛ امّا فكر
میكنم باید ناكام و با دل پر غصّه بمیرم. بی بی گفت: من یك طبیب را سراغ
دارم كه میتواند تو را شفا دهد. گفت: حاضرم تمام پول و موجودیم را به او
بدهم. بی بی گفت: تمام آنها برای خودت باشد. بدان من علويّهام و جدّه من
زهرا است كه پهلوی او را به ظلم شكستند. تو با دل شكسته و اشك جاری بگو: یا
فاطمه زهرا! مرا شفا ده.
دخترم با دل شكسته شروع كرد به صدا زدن و از آن بانوی معظّمه یاری خواستن. بی بی هم در گوشه خانه با گریه میگفت:
یا فاطمه زهرا! این بیمار آلمانی را با خود آوردهام و شفای او را از شما میخواهم . مادر جان! كمك كن و آبروی مرا نگه دار.
آن مرد اضافه كرد:
من هم از دیدن این واقعه در گوشه حیاط منقلب شدم و گفتم: ای فاطمه پهلو شكسته!
دیدم
دخترم قدری ساكت شد. ناگاه مرا صدا زد و گفت: پدر! بیا كه دردم ساكت شده.
جلو رفتم و دیدم او كاملاً شفا یافته. گفت: الآن در بحر بودم. بانوی
مجلّلهای نزدم آمد و دست به پهلویم كشید. گفتم: شما كیستید؟ فرمود: «من
همانم كه او را میخوانین
دخترم برخاست و راحت شد و دانستم كه اسلام حق است. حالا به ایران آمدهایم و به خدمت شما رسیدهایم تا مسلمان شویم.
مرحوم میلانی و حاضران از این معجزه مسرور شدند و شهادتین و سایر امور اسلامی را به او آموختند و آنان با نورانيّت اسلام رفتند.
منتخب کتاب بدانید من فاطمه هستم کاری از واحد پژوهش مؤسسه فرهنگی موعود عصر
موضوعات مرتبط:
تربت-تبرک- توسّل و کرامات اهل بیت،
داستانها و برکات دعا
برچسبها:
توسل,
حضرت فاطمه,
دعا